در کتاب نفس المهموم مرحوم محدث قمی آمده است که امام(ع) گریه کرد و
گفت: «اللهمَّ احکُم بَینَنا وَ بَینَ قومٍ دَعَونا لِیَنصُرونا
فَقَتَلونا» خدایا بین ما و بین این مردم که ما را دعوت کردند که ما را
یاری کنند، اما ما را کشتند، داوری کن. «فَنودیَ مِنَ الهَواء» صدایی شنید،
«یا حُسِین دَعَه» بچه ات را رها کن، «فَإنَّ لَهُ مُرضِعاً فِی الجَنَّه»
ما برای او دایهای در بهشت قرار دادیم. امام در حال شکایت بود که حصین بن
تمیم، تیر به سوی دهان مبارک حضرت حسین(ع) انداخت که لب حضرت را شکافت و
خون جاری شد. حضرت در حال گریه گفت: «اللهمَّ أشکوا إلَیکَ مایَفعَلُ بی وَ
بِإخوَتی وَ وُلدی وَ أهلَ بَیتی» خدایا به تو شکایت می کنم از آن چه با
من و برادران و فرزندان و خانواده ام این مردم انجام دادند. این در همان
وقتی بود که کودک سر بریده در آغوش امام(ع) بود. سپس کودک را به سینه گرفت،
به خیمه برگشت، در حالی که سکینه از حضرت استقبال کرد، گفت: پدر امیدوارم
که برادرم را سیراب کرده باشی. ظاهراً حضرت شش ماههی شهید را زیر عبا
پنهان کرده بودند. چون سکینه ندید، فکر میکرد بچه را سیراب کردهاند و در
آغوش پدر زیر عبا خواب است.
حضرت فرمود: دخترم این برادر تو است که با تیر دشمنان سر از بدنش جدا شد.
در کتاب روضهی کافی کلینی آمده است، کُمِیت ابنِ زید اسدی میگوید: من
مشرف شدم خدمت امام صادق(ع)، به کمیت فرمود دربارهی جدّم حسین شعر بخوان.
وقتی در مصائب حضرت شروع به شعر خواندن کردم، امام(ع) به شدت گریه کرد.
زنان و اهل حرم هم در اتاقهای خودشان به شدت گریه کردند. امام(ع) در حال
گریه بودند که یک مرتبه کنیزی از پشت پرده وارد شد و طفل شیرخواری را در
آغوش امام(ع) گذاشت.
در این وقت گریهی امام به نهایت شدت رسید و صدای حضرت بلند شد، صدای
زنان هم به نوحه و گریه شنیده شد. از این عمل معلوم می شود که مقصود اهل
حرم این بود که مجلسیان که خدمت حضرت صادق(ع) هستند، با دیدن طفل شیرخواره
به یاد شیرخوارهی کربلا بیفتند و بیشتر گریه کنند و این راهنمایی به همهی
عزاداران است که امور نمایشی که شما را به یاد حادثهی کربلا می اندازد، و
بر گریهی شما اضافه میکند، انجامش مانعی ندارد.