#داستان_تخیلی_معمایی_هیجانی_ماجراجویی_کودکانه
🌷 ماجراهای نوّاب قسمت ۶۵ 🌷
🇮🇷 نواب به یکی از فعالین فرهنگی مسجد گفت :
🌹 بی زحمت مردم رو در مسجد جمع کنید .
🌹 می خوام یه چیزای خیلی مهمی براتون بگم
🇮🇷 یکی دیگه از اهالی آمد و گفت :
🌷 آقا نواب !
🌷 می دونم الآن وقت مناسبی نیست
🌷 اما ما دیروز اومدیم سمت خونه شما
🌷 ولی شما خونه نبودید
🇮🇷 نواب گفت :
🌹 بله خواهرم گفتند ؛
🌹 حالا چی شده ؟!
🌷 گفت چند روز پیش ،
🌷 عده ای از طلاب و بچه های مسجد
🌷 به طرف قصر جاویدشاه رفتند
🌷 ولی تا الآن بر نگشتند .
🇮🇷 نواب با تعجب به مردم نگاه کرد .
🇮🇷 لبانش را آرام گاز می گرفت
🇮🇷 به درون خانه رفت
🇮🇷 عصای حضرت موسی را برداشت
🇮🇷 از خانواده اش خداحافظی کرد
🇮🇷 و با همان زره و کلاه خود و سپر و شمشیر ،
🇮🇷 به طرف مسجد حرکت کرد .
🇮🇷 مردم نیز ، پشت سر او به راه افتادند .
🇮🇷 همه در مسجد تجمع کردند .
🇮🇷 نواب برای سخنرانی ، کنار منبر ایستاد .
🇮🇷 پس از کمی مکث ، نفس عمیقی کشید
🇮🇷 و ماجرای سلاح های مقدس ،
🇮🇷 و قدرتی که دارند را به مردم گفت .
🇮🇷 و حسن و مرتضی ، حرف او را تائید کردند .
🇮🇷 سپس فسادهای قصر را یادآوری کرد
🇮🇷 و پس از آن گفت :
🌹 من به شهرهای مختلف ایران رفتم
🌹 ولی هیچ اثری از بیماری ندیدم
🌹 وقتی همه جوانب رو در نظر بگیریم
🌹 به این نتیجه می رسیم
🌹 که قراره یه اتفاقاتی در اینجا بیفته
🌹 اومدن اون همه فضایی ، بستن راه ها ،
🌹 قطع ارتباط با سایر شهرها ،
🌹 قطع تلفن ها و تلگراف ها ،
🌹 مفقود شدن عزیزانی که به قصر رفتند
🌹 و حمله امروزشان به خانه بنده ،
🌹 همه و همه
🌹 بوی جنگ و آتش و خون میده
🌹 ای کاش انقلابمون رو ادامه می دادیم
🌹 و کشور و دین و ناموس و مردممون رو ،
🌹 از شرّ بیگانگان حفظ می کردیم .
🌟 نواب کمی سکوت کرد و پس از مکث گفت :
🌹 هنوزم دیر نشده
🌹 من می خوام برم سمت قصر
🌹 هر کسی که غیرت داره
🌹 و از شهادت نمی ترسه
🌹 بسم الله
🌟 ادامه دارد ...🌟
📚 نویسنده : حامد طرفی
@kodak_novjavan1399