این متنو با تمام وجودم درک میکنم.
اینکه وقتی یه اتفاق خوبی توی مدرسه برام میفته اثرش و خوشحالیش تا شب نمیمونه و حتی به خونههم نمیرسه ؛ ولی وقتی یه اتفاق بدی میفته یا گندی میزنم ، معلوم نیست تا کی قراره اثرش همراهم باشه...
امروز روز بدی بود ، خیلی بد.
وقتی به اتفاق امروز فکر میکنم یه چیزی ته ته وجودم دستشو میاره بالا و قلبمو مچاله میکنه.
میخوام با گریه کردن خودمو خالی کنم ، گریم نمیاد ، میخوام بهش فکر نکنم نمیشه ..
امروز از همون روزا بود که شاید بره تو حافظهی بلند مدتم ولی هروقت به هردلیلی یادم بیاد ، دوباره همون دسته میاد و قلبمو فشار میده و میره ...