#سیره_شهدا. 🕋🕋🕋
#داستان_زندگی_شهید_تورجی_زاده
#کتاب_یا_زهرا_سلام_الله_علیها
🏴ادامه مطالب.......🏴
«« هیئت رزمندگان »»
««راوی ابراهیم شاطری پور »»
پاییز سال 65 در پادگان غدیر اصفهان بودیم. مرحله اول آموزش شنا به پایان
رسید.
همه نيروها محمد تورجی را دوست داشتند. همیشه اطراف او پر از بچه های
گردان بود. برادر تورجی در روز آخر آموزش اعلام کرد:
همه رفقا دوشنبه بعد از نماز شام منزل ما هستید. بعد هم آدرس را اعلام کرد.
همه بچه ها آدرس را نوشتند. حتی گفتند: رفقای خودمان را میآوریم.
روز بعد محمد را دیدم. غرق فکر بود. گفتم: چیزی شده!؟
گفت: من فکر یه چیزی رو نکرده بودم. منزل ما بزرگ و خوبه اما گنجایش
سیصد نفر رو نداره. به نظرت چیکار کنم!
کمی فکر کردم. گفتم: این که مشکلی نداره! اطراف خونه شما مسجد یا
حسینیه هست؟ گفت: آره مسجد مهرآباد نزدیکه.
ُ گفتم: خب حل شد! به همه میگیم بیایید مسجد! شام رو هم بیار مسجد.
گفت: آخه من آدرس خونه رو دادم. گفتم: مشکلی نیست. من جلوی منزل
شما میایستم هرکی اومد میفرستم مسجد.
گفت: خیلی خوبه، من دوست دارم یه برنامه توسل هم داشته باشیم. مسجد
برای اینکار خیلی خوبه. بعد رفت و با مسجد هماهنگ کرد.
پارچه ای را جلوی مسجد نصب کردیم. روی آن فقط نوشته بود: یا زهرا سلام الله علیها،
همه بچه های گردان آمدند. عزاداری عجیبی شد. کمتر کسی باور میکرد
مراسم اینقدر خوب برگزار شود. شام هم به همه رسید.
فردای آن روز دیدم محمد با چند نفر از مسئولین گردان در حال صحبت
است. میگفت: دوست دارم این هیئت رو ادامه بدیم. دوشنبهها دور هم جمع
بشیم. هیئت برپا کنیم. به یاد حضرت زهرا سلام الله علیها،
گردان ما که متعلق به حضرت هست. همه بچه ها هم اهل توسل و... هستند.
پس بیایید هیئت گردان رو برپا کنیم. اگر منطقه بودیم همانجا برقرار میکنیم.
اگر تو شهر بودیم همین جا توی یک مسجد.
بچه ها موافقت کردند. هفته بعد هیئت رزمندگان یا زهرا سلام الله علیها در حسینیه
بنی فاطمه در خیابان ابن سینا برقرارشد.
روز بعد همه اعزام شدیم به منطقه. در چادرهای اردوگاه عرب بودیم. یکی
از بچه ها برادر تورجی را صدا کرد و گفت: فردا دوشنبه است. هیئت یادت نره!
این دفعه برنامهریزی کرد. ابتدا قرائت قرآن بود. بعد سخنران داشتیم. بعد هم
مداحی برگزار شد. حالت معنوی عجیبی ايجاد گرديد.
چند روز بعد به خط پدافندی فاو برگشتیم. در سنگرها مستقر شدیم. هنوز
درگیرهای پراکنده بود. اما شب همه جا ساکت میشد.
يك شب احساس کردم صدایی میآید! فاصله سنگرها زیاد بود. گفتم:
محمد آقا صدا رو ميشنوي!؟ کمی دقت کرد.
بچه های سنگر مجاور مشغول دعای توسل بودند. از یکی دیگر از سنگرها
صدای مناجات و...گفتم: راستی، امروز دوشنبه است!
ادامه دارد.......... .
#arbaeen2020
#اربعین2020
#الحسین_یجمعنا
#حب_الحسین_یجمعنا
#اجتماع_قلوب_جاماندگان_اربعین
💐کانال مهمانی ستاره ها
🆔
@m_setarehha