•••📕🎭🎬•••
📕|
#سیاه_صورت
✍|
#نرجس_شکوریان_فرد
📖|
#قسمت_دهم
پریسیما نگاهش را از صورت دکتر گرفت و دوخت به تصویر آبشاری که در چهارچوب قاب قهوهای روی دیوار محصور شده بود و گفت:
- من مثل تو شیفتۀ ایران نیستم. از سه سالگی اومدم و همینجاها هم بزرگ شدم، هیچ فرقی نداره. اینجا بدبختی، ایران بدبختتر. من به «تر» بودن علاقهای ندارم!
باید قبول کنیم که اگر رژیم ایران عوض بشه میشه با بدبختی توی ایران زندگی کرد. تو هم سخت نگیر دکتر، بریز دور خاطرات ایرانتو. همینجا ولو هستی که، حداقل از ولو بودنت لذت تمام و کمال ببر!
دکتر کشوی میزش را بیرون کشید و یک بسته شکلات مقابل پریسیما گرفت و گفت:
- برای اینهمه انرژی که گذاشتی باید تشکر هم بکنم، بگیر و زودتر برو. من زن و بچه دارم که الان دیگه منشیم خبرشون کرده! هرچند که از پیرزنی مثل تو ترسی ندارند!
پریسیما طاقت نداشت کسی تکذیبش کند، عادت داشت به تعریف شنیدن.
روحیهاش سفت بود تا وقتی که کسی پا روی دمش نگذارد. دمش را هم طویل نگرفته بود، طویل کرده بودند، میان همه بُر میخورد و با همه دَمخور بود برای شنیدن این تاییدها!
یک مدل گدایی بود که خودش برای خودش ساخته بود و خواه ناخواه خیلیها هم پا روی این دم میگذاشتند و او تنها در تنهایی با قرص خودش را رام درد میکرد، هرچند که خیلی به خودش سخت نمیگرفت و نمیگذاشت تنها باشد تا بخواهد غصه بخورد.
⏳ادامه دارد...