داستان اصحاب کهف به روایت مرحوم آیه الله خوشوقت اعلی الله مقامه الشریف
آیاتی که تلاوت شد درباره اصحاب کهف بود، کهف یعنی غار.
چند کیلومتری سوریه و شام یک غاری است این غار یک سرگذشتی دارد که خدا پسندیده، در قرآن کریم آیاتی درباره توضیح و شرح این حادثه و جریان نازل کند. اینها یک عده ای بودند که دین و مذهب حق داشتند، سلطان و شاه وقت می خواست اینها را از دینشان به دین باطل برگرداند. اینها هیچ راهی برای حفظ دینشان نداشتند جز فرار از آن شهر.[1]اینها فرار کردند و آمدند و به یک غاری رسیدند. پروردگار متعال خواب را بر اینها مسلط کرد.[2] سیصد و خرده ای سال[3]خوابیدند و خداوند کاری هم با بدن اینها انجام می داد که نپوسد.[4]
غرض خداوند از بیان داستان اصحاب کهف
بعد خدا اینها را بیدار به دو منظور کرد؛ یک مردم باور کنند که خدا که گفته است، روز قیامت مرده ها را زنده می کنم، می تواند. اینها مرده بودند و خدا زنده شان کرد.[5](دوم)؛ بعد هم اینها با فرارشان از آن منطقه یِ خطر، دینشان را حفظ کردند. پروردگار متعال تا امروز آن غار را نگه داشته (مردم) می روند و تماشا می کنند و برمی گردند.
مهاجرت واجب
اگر انسان نتوانست دینش را حفظ کند چاره ای از مهاجرت نیست. عده ای که نتوانستند دین خودشان را حفظ کنند، روز قیامت می گویند: «ما نمی توانستیم آن جایی که بودیم دینمان را حفظ کنیم»، خدا به آنها جواب می دهد که مگر من زمین نداشتم می رفتید جای دیگر؛[6] چه کسی گفت تا آخر همان جا باشید تا بی دین بشوید؟
بنابراین عذر نیست. اگر کسی نتوانست در شهری، در محلی، دینش را حفظ کند، مبتلا به خطر می شد، این موظف است مهاجرت کند برود به جایی که می تواند دینش را حفظ کند.
این داستان مربوط به اصحاب کهف و این درس را هم به ما می دهد که هر کجا هستیم، خدا هست و از ما دین خواسته است، اگر بتوانیم نگه داریم می مانیم و اگر نمی توانیم باید برویم جای دیگر که بتوانیم آنجا بهتر به وظائف دینی مان عمل کنیم