دوباره یه جمعه ی دیگه فرا رسید و گروه پر شد از سوار بر ماشین یه راننده ی مهربون مسیر رو طی کردیم و به محل دعا رسیدیم خوشامدگویی میزبان عزیز و سلام و حال و احوال با بقیه دوستان اونم در حال رد شدن و دنبال جای نشستن گشتن🥰 ماشاءالله به استقبال .... چشم حسود و بد از همشون به دور الهی🤲🏻 اینهفته دعاندبه ش انگار لطیف تر بود خودمونی تر... آخه میلاد باباجانمون بود😍👏🏻🥳 هرچند بغض در گلو از ندیدن پدر ولی مطمئن از حضور و نگاه پر مهرش.... خط های دعا یکی پس از دیگری خوانده شد و صفحات ورق خورد و رسید آخر دعا و به رسم همیشگی کنارهم ایستادیم و دعای فرج رو زمزمه کردیم نوبت دم پایانی رسید عجب نجوایی است برای خودش بسی لذت بخش و دلنواز ..... خانم سلطانی عزیز شرح دعا رو برامون گفتن،برداشت های من این بود،که مراقب باشیم پشت امام و ولایت رو خالی نکنیم،در هر لحظه بدونیم وظیفمون چیه و انجامش بدیم، و اینکه زمان خیلی مهمه،قدر لحظات عمرمون رو بدونیم، برای جوون و نوجوونمون تبیین و روشنگری کنیم،و در اخر از فلسطین و مظلومیتش برامون گفتن،و اینکه هم کمک مالی بدیم و هم تبیین کنیم و شبهاتی که در این رابطه هست رو یادبگیریم و به دیگران برسونیم🍀 همزمان بامولودی خوانی بساط پذیرایی به پاشد و کاممون شیرین شد با کیک تولد باباجان امام زمانمون❤️ شکلات هایی که بارون شدن روی سرمون که تبرکی باشن برای اعضای خانواده... درآخر سفره ی صبحانه پهن شد و بسم الله الرحمن الرحیم ...... 😋😋😋 پ،ن: مهربون راننده های عزیز بقول ننه جونم خیر از جوونیتون ببینید...😘 الّلهُـمَّـ؏جـِّل‌لِوَلیِّـڪَ الفــَرج🌿 ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ♡| @madaraneh_sbz99