#قصه_کودکانه
.
🌸گلستان سعدی قصه
🌼قصه های شیرین ایرانی
🌼همسایه ی فضول
هر چه بود گذشت و دیگر برنگشت؛ ولی برای شما
هم میگویم که ارزش شنیدن دارد
در نزدیکی خانه ی ما زنی زندگی میکرد که خیلی فضول بود؛ فضول هم
که میدانید جای این که سرش به کار خودش باشد حواسش به کار دیگران است،همه اش دنبال این بود که از کار دیگران سر در بیاورد او از همه ی کارهای ریز و درشتی که همسایه ها انجام میدادند، خبر داشت. شاید باورتان نشود؛ حتی از کارهایی که میخواستند
انجام بدهند یا حتی در فکر انجام دادنش بودند، خبر
داشت.
خبر داری دختر مشهدی مراد قرار است عروسی کند؟ خبر داری کوکب خانم امروز برای ناهار آبگوشت بزباش
پخته؟
خبر داری دندان عقل ناصرخان درد گرفته و باید آن را بکشد؟
من که از وجود چنین آدم مزاحمی خسته شده بودم. احساس میکردم هر جا میروم یک جفت چشم دنبالم می آید. زن و فرزندانم هم از این همسایه ی فضول به تنگ آمده بودند.
شاید دیگران به کارهای او عادت داشتند؛ اما من نمی توانستم.
سرانجام تصمیم گرفتم از آن محله کوچ کنیم و به محله ی دیگری برویم.
هر طوری بود، خانه ام را فروختم و دنبال خانه ی جدیدی گشتم.
گشت و گذار به دنبال خانه نو چند روزی طول کشید. آخرش آنچه را میخواستم، پیدا کردم. روزی همسرم را برای دیدن خانه ی جدید بردم، او خانه را پسندید. وقتی به کوچه برگشتیم همسرم گفت: چه طور است از همسایه ها در باره همسایه خانه سؤالی بکنیم.
گفتم: «مطمئن باش که خوب است و از این بهتر پیدا
نمی شود.»
در همین موقع پنجره ی روبه رویی باز شد و زنی سرش را بیرون آورد و گفت: «شما» میخواهید این خانه را بخرید؟ گفتم : بله؛ اگر خدا بخواهد.
گفت: «پناه بر خدا چرا خدا نخواهد؟ خدا حتماً میخواهد. اصلاً چرا خدا نخواهد؟ مهم این است که شما بپسندید بقیه اش جور میشود، من سالهاست در این محله خانه دارم همه ی اهل محل را میشناسم ، همه ی خانه های این محل را هم میشناسم میدانم کدام خانه با چه چیزی ساخته شده و چه قدر عمر دارد ، میدانم چه قدر طول و چه قدر عرض و چند اتاق دارد . به نظر من در خرید این خانه اصلاً شک نکنید که هیچ عیب و ایرادی ندارد.
من و همسرم اوّل نگاهی به هم کردیم و بعد نظری به او انداختیم.
او گفت: چرا این طور نگاهم میکنید؟ من که گفتم این خانه هیچ ایرادی ندارد
گفتم: «بله، این خانه هیچ عیبی ندارد جز این که
همسایه ای مثل تو دارد.»
گفت: «پناه بر
خدا مگر مرا میخواهید بخرید؟
خانه را میخواهید بخرید
ما راهمان را کج کردیم و در حالی که از او دور میشدیم به همسرم گفتم: «خانه ای که چنین
همسایه ای دارد ده درهم بیشتر نمی ارزد؛ ولی میشود امیدوار بود که در آینده بیشتر از هزار درهم بیرزد.
او خندید و سرش را تکان داد...
🌸🍂🍃🌸
@mah_mehr_com