ى را از پاى درمى آورد. يك رگ كوچك از رگ هايى كه قلب را تغذيه مى كند به وسيله ذره كوچك خون لخته شده اى بسته مى شود و ممكن است منجر به ايست قلبى گردد. رگ هاى بسيار ظريفى كه از لابه لاى مغز مى گذرند و آن را تغذيه مى كنند اگر براثر فشار خون يا عامل ديگرى پاره شوند و خون، بخشى از مغز را فراگيرد ممكن است قسمت مهمى از بدن را فلج كند يا انسان را به ديار باقى بفرستد. با اين حال چگونه انسان مغرور مى شود و چنين مى پندارد كه سلامتى او دائماً باقى و برقرار است و هر كارى از دستش برمى آيد بايد انجام دهد و به هركس مى خواهد ظلم و ستم روا دارد؟ اموال و ثروت هاى كلان انسان نيز وضع بهترى از اين ندارد; يك آتش سوزى مهيب، يك زلزله، يك خشكسالى، يك تلاطم در امور اقتصادى جهان، يك جنگ محلى يا جهانى ممكن است آن ها را بر باد دهد، شب بخوابد در حالى كه ثروتمندترين مردم جامعه خويش است، فردا به صورت فقيرترين افراد درآيد و به گفته شاعر:
بر مال و جمال خويشتن غره مشو * كان را به شبى برند و اين را به تبى
آيا با اين حال سزاوار است كه انسان به اموال خويش مغرور گردد؟ شاعر عرب مى گويد:
وَبَينَما المَرءُ فِى الأحياءِ مُغتَبِطٌ * إذ صارَ فى اللّحدِ تَسفيهُ الأعاصِير
در همان حال كه انسان در ميان زندگان مورد غبطه اين و آن است ناگهان چشم از دنيا فرو مى بندد و به قبر سپرده مى شود و بادها بر قبر او مى وزند.
و شاعر ديگرى مى گويد:
لا يَغُرّنَّكَ عِشاءٌ ساكِنٌ * قَد يُوافى بالمَنِيّاتِ السَّحَر
شب آرام، تو را مغرور نسازد گاه ممكن است سحرگاهان مرگ در انتظارت باشد.شاعر ديگرى مى گويد:
وَكَم باتَ مِن مُترَف فى القُصور * فَعوَّض فى الصُّبحِ عنها القُبور
چه بسيار ثروتمندانى كه شبانه در قصرها زندگى مى كردند و صبحگاهان به جاى آن در قبرها قرار گرفتند.[1]
در حكمت 302 نيز همين معنا با عبارت جالب ديگرى آمده بود. امام(عليه السلام) فرمود: «مَا الْمُبْتَلَى الَّذِى قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ بِأَحْوَجَ إِلَى الدُّعَاءِ الَّذِى لاَ يأْمَنُ الْبَلاَءَ; آن كس كه به شدّت به بلايى مبتلاست نيازمندتر به دعا نيست از كسى كه مبتلا نمى باشد ولى هر لحظه انتظار آن را مى كشد».
مقصود امام(عليه السلام) از اين گفتارهاى حكيمانه هشدارى است به همه انسان ها كه در زندگى دنيا گرفتار غفلت و غرور نشوند. هيچ چيز از دنيا براى هيچ كس در هيچ زمانى پايدار نيست و همه چيز در معرض زوال است آنچه باقى و پايدار مى ماند ذات پاك خداست و تمام كارهايى كه براى او انجام مى شود.
در حالات شاعر معروف، اعشى مى خوانيم كه تصميم گرفت به مكه بيايد و اسلام را بپذيرد. هنگامى كه به مكه يا نزديكى آن رسيد بعضى از مشركان قريش او را ملاقات كرده و از مقصدش جويا شدند. او گفت: تصميم گرفته ام كه خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) برسم و اسلام بياورم. يكى از مشركان گفت: مى دانى كه او زنا را حرام كرده است؟ اعشى گفت: والله من علاقه اى به اين كار ندارم. سپس آن مرد مشرك گفت: مى دانى كه شراب را تحريم نموده است؟ اعشى گفت: اما اين يكى هنوز مورد علاقه من است بنابراين من برمى گردم و امسال از آن بهره مى گيرم سپس مى آيم و اسلام را مى پذيرم. او بازگشت و در همان سال از دنيا رفت و هرگز خدمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نرسيد و اسلام را نپذيرفت.[2]
بنابراين تا فرصت در دست است بايد كارى كرد
==============