#سلام_بر_ابراهیم۱
#چم_امام_حسن
#قسمت_دوم
نفربرهای دشمن را دیدیم که در آتش می سوخت.
ما هم سریع از منطقه خطر دور شدیم پس از چند دقیقه متوجه شـــديـم تانک های دشمن به همراه نیروهای پیاده مشغول تعقیب ما هستند. ما با عبور از داخل شیارها و لابه لای تپه ها خودمان را به رودخانه امام حسن الا رساندیم. با عبور از رودخانه تانکها نتوانستند ما را تعقیب کنند. محل مناسبی را در پشت رودخانه پیدا کردیم و مشغول استراحت شدیم. دقایقی بعد از دور صدای هلی کوپتر شنیده شد!
فکر این یکی را نکرده بودیم. ابراهیم بلافاصله نقشه ها را داخل یک کوله پشتی ریخت و تحویل رضا داد و گفت: من و جواد می مانیم شما سریع حرکت کنید. کاری نمی شد کرد، خشابهای اضافه و چند نارنجک به آنها دادیم و با ناراحتی از آنها جدا شدیم و حرکت کردیم. اصلاً همه این مأموریت برای به دست آوردن این نقشه ها بود. این موضوع
به پیروزی در عملیاتهای بعدی بسیار کمک می کرد.
از دور دیدیم که ابراهیم و جواد مرتب جای خودشان را عوض می کنند و با ژ۳ به سمت هلی کوپتر تیراندازی می کردند. هلی کوپتر عراقی هم مرتب با دور زدن به سمت آنها شلیک می کرد.
دو ساعت بعد به ارتفاعات رسیدیم دیگر صدایی نمی آمد. یکی از بچه ها که خیلی ابراهیم را دوست داشت گریه میکرد، ما هیچ خبری از آنها نداشتیم. نمی دانستیم زنده هستند یا نه.
یادم آمد دیروز که بیکار داخل شیارها مخفی بودیم، ابراهیم با آرامش خاصی مسابقه راه انداخت و بازی می کرد. بعد هم لغتهای فارسی را به کردهای گروه آموزش میداد. آنقدر آرامش داشت که اصلاً فکر نمی کردیم در میان مواضع دشمن قرار گرفته ایم. وقتی هم موقع نماز شد میخواست با صدای بلند اذان بگوید!
اما با اصرار بچه ها خیلی آرام اذان گفت و بعد با حالت معنوی خاصی مشغول نماز شد. ابراهیم در این مدت شجاعتی داشت که ترس را از دل همه بچه ها خارج می کرد. حالا دیگر شب شده بود. از آخرین باری که ابراهیم را دیدیم ساعت ها می گذشت.
به محل قرار رسیدیم با ابراهیم و جواد قرار گذاشته بودیم که خودشان را تا قبل از روشن شدن هوا به این محل برسانند.
چند ساعت استراحت کردیم ولی هیچ خبری از آنها نشد. هوا کم کم در حال روشن شدن بود. ما باید از این مکان خارج می شدیم. بچه ها مرتب ذکر و دعا می خواندند. آماده حرکت شدیم که از دور صدایی آمد.
می
گفتند
اسلحه ها را مسلح کردیم و نشستیم. چند لحظه بعد از صداها متوجه شدیم که ابراهیم و جواد هستند. .. خوشحالی در چهره ه همه موج میزد. با کمک بچه های تازه نفس به کمکشان رفتیم. سریع هم از آن منطقه خارج شدیم.
نقشه های به دست آمده از این عملیات نفوذی در حمله های بعدی بسیار کارساز بود. این جز با حماسه بچه های شجاع گروه از جمله ابراهیم و جواد به دست نمی آمد. فردا ظهر ابراهیم و جواد مثل همیشه آماده و پرتوان پیش بچه ها بودند. با رضا رفتیم پیش ابراهیم گفتم: داش ابـــرام، دیروز وقتی هلی کوپتر رسید چه کار کردید؟
با آرامش خاص و همیشگی خودش گفت: خدا کمک کرد. من و جواد از هم فاصله گرفتیم و مرتب جای خودمان را عوض می کردیم و به سمت هلی کوپتر تیراندازی میکردیم
او هم مرتب دور میزد و به سمت ما شلیک میکرد وقتی هم گلوله هایش تمام شد برگشت. ما هم سریع و قبل از رسیدن نیروهای پیاده به سمت ارتفاع
حرکت کردیم. البته چند ترکش ریز به ما خورد تا یادگاری بمونه..
http://eitaa.com/mahfel_montazeran3