3 پدرشون خیلی عصبانی بود هرچی لوازم داشتم شکست با بی‌رحمی تمام منو جلوی بچه‌هام می‌زد . حدوداً یک هفته‌ای از اون دعوا گذشت هنوز جای کتک‌هایی که خورده بودم روی بدنم بود. یه شب مرتضی اومد خونه و گفت می‌خوام زن بگیرم تو هم نمی‌تونی هیچ کاری بکنی. التماسش کردم که به خاطر بچه‌هام کوتاه بیاد. با بی‌رحمی گفت _ اونا بچه‌های تو هستن من دختر می‌خوام چیکار؟ میرم یه زن می‌گیرم که برام پسر بیاره اون موقع زنم به انتخاب خودمه و دوستش خواهم داشت. با حرفاش بدجوری منو می‌سوزوند. حالم اصلاً خوب نبود اگه این کارو بکنه من چیکار کنم؟ چطور بتونم همچین چیزی رو قبول کنم؟ من به اندازه کافی غصه خوردم دیگه طاقت این یکی رو ندارم یک ماه گذشت و فکر کردم که مرتضی بی خیال این قضیه شده. ادامه دارد. کپی حرام