📜آخرين نامه از كوفیان كه به ابی عبدالله رسید با اين مضمون بود ، عريضه اى است به محضر حسين بن على ع از جانب شيعيان آن حضرت و شيعيان پدر آن جناب عليه السّلام اءَمّا بَعْدُ، فَإِنَّ النّاسَ يَنْتَظِرُونَكَ، لا رَاءْيَ لَهُمْ غَيْرُكَ، فَالْعَجَلَ الْعَجَلَ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ، فَقَدْ اءَخْضَرَ الْجَنابُ، وَ اءَيْنَعَتِ الثِّمارُ، وَ اءَعْشَبَتِ الاَْرْضُ، وَ اءَوْرَقَتِ الاَْشْجارُ اما بعد ؛ مردم انتظار قدوم تو را دارند و بجز تو كسى را مقتداى خود نمى دانند ؛ پس يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! بشتاب و تعجيل فرما، باغها سبز شده و ميوه هارسيده و زمين‌ها پر از گياه و درختان سبز و خرم و پر از برگ گرديده ؛ ، فَاقْدُمْ عَلَيْنا إِذا شِئْتَ، فَإِنَّما تَقْدُمُ عَلى جُنْدٍ مُجَنَّدٍ لَكَ، پس تشريف بيار و قدم رنجه فرما، چنانچه بخواهى، پس خواهى رسيد به لشكرى آراسته و مهيا. سلام و رحمت خدا بر تو باد و بر پدر بزرگوار تو كه پيش از تو بود. پس آن جناب برخاست و دو ركعت نماز در ميان ركن و مقام به جاى آورد و در اين باب از خداى متعال طلب خير نمود. سپس جناب مسلم بن عقيل را طلبيد و بعد از مطلع شدن نامه كوفيان ، با نامه اي از امام حسين روانه كوفه گرديد تا به شهر كوفه رسيد. چون اهل كوفه بر مضمون نامه آن حضرت عليه السّلام اطلاع يافتند خرسندى بسيار به آمدن جناب مُسْلم اظهار داشتند و او را در خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى فرود آوردند و گروه شيعيان به خدمتش آمد و شد مى كردند و چون گروهى بر دور آن جناب جمع مى آمدند، فَلَمَّا اجْتَمَعَ إِلَيْهِ مِنْهُمْ جَماعَةٌ قَرَاءَ عَلَيْهِمْ كِتَابَ الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَ هُمْ يَبْكُونَ، نامه امام عليه السّلام را بر ايشان قرائت مى نمود و ايشان از غايت اشتياق به گريه مى افتادند. به همين منوال بود حَتّى بايَعَهُ مِنْهُمْ ثَمانِيَةَ عَشْر اءَلْفا تا آنكه هيجده هزار نفر با آن جناب بيعت نمودند ، 👆اما فقط خدا مي داند چه آمد بر سر اين مردم كوفه كه راوي مي گويد همين كه مسلم نماز رو كه در مسجد كوفه شروع كرد مسجد مملو از همين مردم كوفه بود و اما بعد از نماز بين كوچه ها راه افتاد حتي يك نفر هم دنبالش نيامد ، غريب و آواره بين كوچه ها بود ، تا يه خانم به نام طوعه او را پناه داد ... تا اينكه او را اسير كردند و با بدن مجروح به دارالعماره بردند ... راوي مي گويد همه بيرون قصر منتظر بودند كه چه اتفاقي مي افته ، ديدند يه بدن بي سر از بالاي دارالعماره روي زمين افتاد . منبع📚 ترجمه اللهوف صفحات ٥٢-٥٣