چند روزیست بستری شدهای
یا به سر حرف میزنی یا دست
باز از فرط ضعف میافتاد
میبری تا همینکه بالا دست
حال و روز بدت مرا انداخت
یاد غمهای هشت سالگیام
یاد آنروز که یتیم شدم
من در اثنای هشت سالگیام
از همان روز تا همین حالا
دست لطف تو بر سر من بود
دستهایت پناه خستگیام
و عبای تو سنگر من بود
آفتاب وجود تو یک عمر
لحظهای راهی غروب نشد
سالها از اُحُد گذشت ولی
زخم پیشانی تو خوب نشد
اگر آمادهای برای سفر
جگرم را ببین و بعد برو
دو سه ماه دگر تحمل کن
پسرم را ببین و بعد برو
چه شده گریه میکنی امروز
برده اشک تو صبر و طاقت من
چادرم را نگاه میکنی و
دست خود میکشی به صورت من
با علی حرف میزدی دیشب
چه به او گفتهای که تب کرده
هی به در میکند نگاه پدر
و مرا باز جان به لب کرده
کاش میشد بمانی و نروی
بی تو میترسم از حسادتها
از هجوم چهل نفر بر در
آتش و دود و هتک حرمتها
ترسم اینست که مرا قنفذ
آه با تازیانه حد بزند
تا زمین میخورم به ضرب غلاف
باز بر پهلویم لگد بزند
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
#کانال_متن_روضه_مجمع_الذاکرین