غارت زده ام ! برادرم را کشتند
فرزند بزرگ پدرم را کشتند
تنها نه حسن برادرم بود ، ببین
با سوده امام و رهبرم را کشتند
انقدر حسن به جان من نزدیک است
گویی که حرامیان خودم را کشتند
با زهری از الماس که جان را میسوخت
ز الماس گرانبهاترم را کشتند
لا یوم کیومک ای ابا عبدالله
سو سوی دو چشمان ترم را کشتند
آغوش کشیدمش که آرام شوم
آرامش شام و سحرم را کشتند
بردم به زیارت نبی جسمش را
با تیر دوباره دلبرم را کشتند
آورده ام اش بقیع تا دفن کنم
صد حیف که ماه پیکرم را کشتند
تابوت حسن چو تاجی از تیر شده
ای وای!!! ببین تاج سرم را کشتند
این طایفه هم پدر و هم مادر را
حالا هم عزیز مادرم را کشتند
کشتند مرا به طشت خونین حسن
در شام به طشت دخترم را کشتند
این ها همه فتنه های آن روز بود
پشت در خانه مادرم را کشتند
✍استاد فرخی
#کانال_متن_روضه_مجمع_الذاکرین