۶۰ ✅
ادامه ی کتابِ
" رفیق شهیدم مرا متحول کرد "
✍ بخش اول
محبت شهید به همکاران
...
... تا روز آزمون، هر روز با شهید عباس حرف میزدم و بهنیتش دعا میخواندم. روز آزمون، اول با رفیقهای شهیدم درددل کردم و ازشان کمک خواستم. بعد، راه افتادم.
یک ماهی طول کشید. روز شنبه بود که شنیدم نتایج آمده است. با خوشحالی آماده شدم که بروم مرکز گزینش و خبر قبول شدنم را بشنوم و بال دربیاورم.
رسیدم به مرکز گزینش. شوکه شدم. اسمم توی قبولیها نبود. کل بدنم یخ شد. چشمهایم سیاهی رفت. محکم به پیشانیام زدم. رفتم کناری و روی صندلی ولو شدم. به یاد شهید عباس افتادم. بهش گفتم: چی شد، عباسجان؟! ما رو نطلبیده نکنه. من لایق نیستم؟ نکنه اصلاً این مدت حرفهام رو نشنیدی؟
با ناراحتی زیاد برگشتم خانه. عصرش خبر رسید بهخاطر شیوع کرونا هنوز فهرست کامل افراد را اعلام نکردهاند و تا آخر هفته اسامی جدیدی اعلام میشوند...
...
#رفیق_شهیدم_مرا_متحول_کرد
#ادامه_دارد #عزیز_برادرم
#مکتبشهیدعباسدانشگر