❗️ ابن وصیف یکی از بزرگان ترک هاست که اکنون به نزد خلیفه می رود تا بتواند با صلح و صلاح اوضاع را آرام کند. او به خلیفه خبر می دهد که وزیر به او و به وی خیانت می کند و پول های خزانه را می دزدد و حقوق سپاهیان را نمی دهد، اما خلیفه باور نمی کند. در این میان وزیر از جا برمیخیزد و به سوی ابن وصیف می رود و به او فحش می دهد و او را کتک می زند. ابن وصیف بی هوش بر روی زمین می افتد. خبر به گوش سپاهیان میرسد، ناگهان با شمشیرهای خود به قصر هجوم می آورند و وزیر را دستگیر می کنند. وقتی ابن وصیف به هوش می آید به فکر انتقام از خلیفه می افتد. او به سپاهیان دستور می دهد تا خلیفه را از روی تخت پایین بکشند. سپاهیان هجوم می برند و با چوب چماق خلیفه را میزنند و سپس پیراهن او را گرفته و به سوی حیاط قصر می کشانند او را در افتاب سوزان نگه می دارند. خون از سر و روی خلیفه می ریزد. ابن وصیف که الان همه کاره قصر خلافت است دستور می دهد تا معتز را در اتاقی تاریک زندانی کنند و او را شکنجه دهند و به او آب و غذا ندهند تا بمیرد. خلیفه مسلمانان به چه وضعی افتاده است او فریاد می زند : «به من قطره آبی دهید» اما هیچکس جواب نمی دهد، او سه روز و سه شب تشنه و گرسنه در اینجا خواهد بود. او برای حکومت چن روزه خود، امام هادی علیه السلام را شهید کرد و شیعیان را به قتل رسانید، هرگز باور نمیکرد که سرانجامش، مرگی اینچنین باشد. راست می گویند که چوب خدا صدا ندارد. ادامه دارد... @man_montazeram