"حضرت یعقوب یک روز در خونه نشسته بودن ،
ِغلامی در زد وارد شد و گفت جماعتی از اشرار حمله کردن و تمام غلام هاتون رو کشتن و گاو و گوسفندان رو غارت کردن
همون موقع نفر دوم واردشد و گفت زلزله بزرگی اومد و همه روستا های شما نابود شد.
چند دقیقه بعد غلام سوم وارد شد و گفت سواران کلدانی و سرداران بابلی ساربانان ر کشتند و شترانت رو به یغما بردن.
همون زمان مردی برسرزنان واردشدو با عجلهگفت ای ایوب نبی تمام فرزندانت برسر سفرهمشغول صرف غذا بودن که سقف بر سرشون ریخت و همه مردند. و.......
به نظرتون واکنش حضرت چی بود؟
بعد از اون هم ۷ سال بیماربودن و بعد از اون خدادوباره همه رو بخاطر صبرشون بهشون برگردوند."