🔵 داستان نویسنده: 🔴 رمان داعش اندکی نزدیک تر (قسمت دویست و هشتاد و هفت) فرود که طرز نگاهش داد می زد که حرفای مادرشو باور نکرده، آروم آروم اوراق رو در دست مادرش گذاشت و پرسید: نازیلا چرا این جوری گریه می کنه!؟ چش شده؟! دیبا ورقه ها رو گرفت و به طرف تخت برگشت و در حالی که سعی می کرد نازیلا رو آروم کنه، گفت: به خاطر کنکور. میگه هیچی نخونده و فرصتی هم نمونده! فرود نگاه پر از سؤال و ابهامشو به چشمای سرخ غرق در اشک نازیلا داد و لب زد: یعنی کنکور انقد مهمه که براش این جوری گریه کنی و عزادار باشی؟! نازیلا با دستمال آب بینیشوا گرفت و با چشمای اشک آلود و لرزان به دهن فرود نگاه کرد. دیبا به جای دخترش به حرف اومد و گفت: بچه س دیگه! میگه کلی کلاس کنکور رفتم باید از بقیه بهتر باشم اما مطمئنم قبول نمیشم! ببینم اصلاً تو چرا اینجا وایسادی و چیزایی که گفتم رو نخریدی!؟ برگرد برو بخرشون! میخوام شام درست کنم! فرود ابروهاشو در هم گره کرد و گفت: ولم کن مامان خودت برو بخر. خستم. حوصله بیرون رفتن ندارم! دیبا که می دونست اگه از خونه بیرون بره، فرود نازیلا رو سؤال پیچ می کنه و چیزی که نباید می دونست رو از زبونش بیرون می کشه، از جا بلند شد و دست به کمر جلوی فرود وایساد و با ابروهای درهم گره کرده از اخم گفت: خوبه خوبه! خستم! چکار کردی که خسته ای؟! از صبح تا غروب همش تو گوشی هستی حالا یه ساعتی برو یه خریدی برای مادرت انجام بده! اون سر دنیا که نمیری! سوپری دو تا خیابون پایین تره دیگه! فرود بی حوصله گفت «عهه گیر میدی دیگه» و از راه پله پایین رفت. دوباره سوئیچ ماشینشو برداشت و به دنبال سفارشات مادرش از خونه بیرون رفت. دیبا پس از رفتن فرود، نازیلا رو به اجبار به حمام فرستاد و به او اخطار داد حق گریه کردن نداره. اون شب نازیلا غمگین و افسرده و غرق در سکوت تو خودش بود و رو تختش کز کرده بود. اون شب شام نخورد و کنجکاوی فرود رو که از لحظه ی دیدن آن اوراق شروع شده بود و هر لحظه در حال زیاد شدن بود، بیشتر کرد. جمشید پدر نازیلا هم با دیدن وضعیت دخترش بهش مشکوک شد و بعد از خوردن شام، علت حال اونو از دیبا پرسید. دیبا همان جواب هایی که به فرود گفته بود رو به همسرش هم تحویل داد و جمشید که بیشتر از هر چیزی نگران نقصان سود معاملات جدیدش بود سؤال بیشتری نپرسید و به اتاق کارش رفت و با لبتابش سرگرم رسیدگی به امور مالی خودش شد. اون شب خواب از چشمای نازیلا پر کشیده بود و تا پاسی از نیمه شب گذشته در کنار مادرش در اتاق او از غصه ای که رو قلبش خیمه زده بود و از اتفاقی که آزارش می داد، حرف زد و نالید. دیر خوابیدن در شب باعث شد اونا روز بعد ساعت 8 صبح بیدار بشن. جمشید که برای رفتن به سر کارش عجله داشت، و از صبحانه آماده رو میز هم خبری نبود، غرولندکنان ظرف پنیر و بسته ی نان رو از یخچال درآورد و دو تا لقمه ی بزرگ نون و پنیر درست کرد و با همون از خونه بیرون رفت. بعد از رفتنش دیبا پوفی کلافه کشید و با عجله پنیر، کره و عسل رو رو میز گذاشت و چای هم دم کرد. ادامه دارد ..... 🔴 کانال منو درسام سروش 👇👇 @s_mano_darsam ایتا 👇👇 @manodarsam