🔵 داستان نویسنده: 🔴 رمان داعش اندکی نزدیک تر (قسمت سیصد و سی و چهار) خانم عارفی آهی کشید و گفت: جالب نه! خیلی خیلی سخت! زمان انتخاب رشته فقط رشته ی مورد علاقم یعنی حسابداری و فقط دانشگاه های تهران رو انتخاب کردم چون خانوادم حداکثر به دختر اجازه میدن فعالیتی در حد درس خوندن و داشتن یه شغل برای درآمدش داشته باشه به خصوص من که تجربه ی خیلی بدی هم داشتم و همش منو می پاییدن دوباره یه گندی به زندگی خودم و بقیه نزنم! رتبم در حدی نبود که روزانه قبول بشم و نوبت شبانه قبول شدم. خوشبختانه 70 درصد شهریه دانشگاه رو کمیته امداد بهم میده و برای باقیشم کارهای موقتی انجام میدم .... چشمای ریحانه درخشید و با ذوق وسط حرف خانم عارفی دوید و پرسید: چه جالب! مثلاً چه کارهایی انجام میدین؟ - از خانم های مددجوی کمیته ی امداد که به مراکز نیکوکاری وابسته به کمیته رفت و آمد دارن خوراکی ها و کاردستی هایی که درست می کنن رو می گیرم و در محیط دانشگاه و خوابگاه ها می فروشم درآمدشم 60 به 40 تقسیم می کنیم. 60 برای اونا و 40 برای من. از همون روز اولی که وارد دانشگاه شدم دنبال عملی کردن فکرم بودم فکر تشکیل یه گروه جهادی. سخت ترین کار هم پیدا کردن آدم هایی بود که باهات همراهی کنن و واقعاً برای کار از جون و دل مایه بزارن! از داخل خوابگاه شروع کردم به ارزیابی بچه ها و اولین نفری که باهام همراه شد همین زهرا سادات بود که همکلاسی و هم خوابگاهی هستیم. از بچه های بسیج بود و منو با بچه های بسیج اونایی که اهل انجام کار بودن آشنا کرد. روز اول که به بسیج دانشجویی رفتم انتظار نداشتم ازم استقبال کنن. نمی دونم چرا بعضی از همکلاسی ها از همون روز اول ورودم به دانشگاه اصرار داشتن از بچه های بسیج یه عده آدم خشک و خشن و متعصب و خنگ و بی منطق بسازن! حالا شاید همه ی بچه هایی که به بسیج دانشجویی میومدن اهل کار جهادی نبودن و یه عده هم واقعاً سربار و تنبل و باعث ایجاد جو بدبینی علیه بسیج بودن، اما در مجموع میتونم بگم حداقل 70 درصد بچه ها خوب بودن. من و زهرا سادات اول افراد رو ارزیابی می کردیم و می سنجیدیم بعد دعوتشون می کردیم. اسم گروهم به پیشنهاد زهرا سادات ره یافتگان ولایت گذاشتیم. اسم رو قبول داشتم چون واقعاً اگه امام رضا (ع) و اون طلبه ی جهادی مخلص و عاشق ولایت نبود زندگی من از دست رفته بود. ریحانه در سکوتی عمیق به ریل های موازی قطار که هیچ وقت سر آشتی و به هم رسیدن نداشتن و صدای حرکت قطار همیشه آرامششون رو بهم می زد، نگاه می کرد و به حرفا و سرنوشت عجیب خانم عارافی فکر می کرد. خانم عارفی بعد از چند ثانیه سکوت، نفسی عمیق کشید و دوباره ادامه داد: هیی! زندگی من یه کوله بار حسرت و آه و پشیمونی داره. پیشمون از اینکه ای کاش درباره مجازات حامدی انقد عجله نمی کردم و به جای سنگ پرونی به شیشه از یک راه قانونی از اون شکایت می کردم. حسرت اینکه چرا اون حرفا رو به آقا مهدی گفتم کاش حداقل عذرخواهی می کردم. حسرت اینکه کاش حرف دلمو بهش می گفتم شاید می تونستم نظرشو جلب کنم. حسرت و پشیمونی هیچ وقت جبران نمیشه. بهتره کلاً کاری نکنی که تهش حسرت و پشیمونی باشه. نمیخوام در زندگیت دخالت کنم اما به نظرم اول در مورد آقای فتاح فکر کن و بعد جواب بده. آقای فتاح که بره ممکنه هیچ وقت کسی به خوبی و ویژگی های ممتاز او به سراغت نیاد. البته امیدوارم خدا همیشه بهترین ها رو سر راهت قرار بده همون طور که آقا مهدی رو سر راه من قرار داد که هم جونمو نجات داد و هم عقاید و باورهامو تصحیح کرد اما متأسفانه من قدر نعمتی که خدا سر راهم گذاشت رو ندونستم. به این فکر کن که ممکنه آقای فتاح هم همونی باشه که خدا برات درنظر گرفته. ادامه دارد ..... 🔴 کانال منو درسام سروش 👇👇 @s_mano_darsam ایتا 👇👇 @manodarsam