🔵 داستان
#داعش_اندکی_نزدیکتر
نویسنده:
#زینب_علوی
🔴
#رمان داعش اندکی نزدیک تر (قسمت چهارصد و هفتاد و چهار)
ریحانه بیرون نزدیک در شیرینی فروشی ایستاده بود .
عرفان بیرون اومد و به سمت مقابل مغازه رفت . ریحانه هم به دنبالش رفت .
عرفان سوار ماشینش که چند متر پایین تر پارک کرده بود شد و ریحانه هم در رو باز کرد و روی صندلی عقب نشست .
ریحانه یک بار دیگه سوار این ماشین شده بود اونم در زمان امتحانات ترم گذشته بود و هرچقدر در ماشین فرود احساس ناامنی و تهدید و ترس داشت در این ماشین احساس آرامش و رضایت داشت .
چشم به جاده دوخته بود که به سرعت از دیدش محو میشدن و زیر چرخ های ماشین میرفتن .
عرفان بدون اینکه به ریحانه نگاه کنه خیلی خشک و جدی گفت: یه دوری میزنم و برمیگردم لطفاً سریع حرفاتونو بگید چون هم خیلی کار دارم و هم اصلا بودن ما اینجا درست نیست من و شما ازدواج کردیم !!!
ریحانه متوجه کنایه ی عرفان شد و با دلشکستگی آهی کشید و گفت: بسیار خب ! زیاد وقت شما رو نمیگرم ! یه مطلبی بود که میخواستم شما هم اونو بدونید تا قضاوت منصفانه ای درباره ی من داشته باشید! پارسال که قرار بود من و شما بعد از چهلم پدرم قرار و مداری برای نامزدی داشته باشیم همزمان یه اتفاقاتی افتاد که نشد. من نمیخواستم اون جوری بشه اما بی اراده و خواست من همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد. من هم دچار آسیب جسمی شدم و هم آسیب روحی و ... شما گفته بودین که پاکدامنی و ایمان و اخلاق همسرتون براتون خیلی مهمه و من نمیتونستم شما رو به خواستتون برسونم . آسیب من آنقدر شدید بود که دو سه روز هم مجبور شدم در بیمارستان بمونم و همیشه و هر لحظه احساس گناه میکردم. دوست نداشتم با هیچ انسانی رو به رو بشم . علاقه و توان ازدواج رو هم نداشتم اگه الان میبینید با این ازدواج کردم به خاطر موقعیت یا ثروت و این چیزا نبوده و نیست من مجبور بودم این ازدواج رو بپذیرم به خاطر آبروی خانوادم !! این حرفارو گفتم چون به نظرم شما حق داشتید دلیل جواب منفی منو بدونید ! و اینم بدونید که من هرکاری کردم به خاطر آبروی خانوادم بوده !
مغز عرفان از حرفایی که میشنید در حال انفجار بود باورش نمیشد این حرفارو از ریحانه بشنوه. یه لحظه متوجه یه زن جوان جلوی ماشین شد و دو تا پاشو رو ترمز فشار داد و ماشین یهو ایستاد و ریحانه به سمت جلو پرت شد و سرش به صندلی جلوش خورد.
زن جوان که نزدیک بود با ماشین عرفان تصادف کنه و با حرکت عرفان نجات پیدا کرده بود و به خاطر سرعت حرکتش که میخواست تصادف نکنه ، به زمین خورد و با توقف ماشین اونم بلند شد و چند تا فحش آبدار نثار عرفان کرد و به راهش ادامه داد. عرفان دستشو رو پشتی صندلی کناری گذاشت و به طرف ریحانه برگشت و گفت: چرا الان اینا رو میگین ؟! وقتی که کار از کار گذشته !! شما چرا با من صادق نبودین؟!
ادامه دارد ......
🔴 کانال منو درسام
سروش 👇👇
@s_mano_darsam
ایتا 👇👇
@manodarsam