🔴 داستانهای کوتاه و حکمت آموز روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد. استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید. او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:  « استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!» @masafe_akhar