﷽
رمانـ
#ابـوعــلـی_کـجـاست ؟
زندگےنامه خودگفته
#شهید_مرتضی_عطایے معروف به
✍ ابو علے
•┈ ┈┈ ┈••✾•⭐️•✾•┈┈
@mashghe_eshgh_dameshgh ┈┈ ••
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
قسمت 2⃣
🔶 در یکی از سال ها ، دو سه
روز مونده به شروع دهه موسی
بن جعفر (علیه السلام) ، یکدفعه
به ما خبر دادند که خانم حاج
قاسم قمی سکته کرده 😨
می گفتند : توی آی سی یو ئه
و حالش هم خیلی خرابه 🚨
از اونجایی که ارتباطم باهاشون
خیلی نزدیک بود، سریع به
بیمارستان ام البنین (سلام الله) رفتم
ساعت حدود یازده شب بود
دیدم پسراش خیلی بی قراری
می کنند. 😩
گفتم : چی شده؟
گفتند : دکترا قطع امید کردند
مادرمون تا صبح زنده ⚰نمی مونه
به طرف حاج قاسم رفتم.
دیدم برعکس پسراشه و اصلا
عین خیالش نیست و یه گوشه
ساکت نشسته.😐
از اونجایی که خیلی باهم
رفیق بودیم ،
مثلا خواستم کمی دلداریش بدم
تا از این وضعیت بیرون بیاد
کنارش نشستم و گفتم :
حاج آقا این مسائل برای همه
هست. 🙂☝️
سرش رو بلند کرد و گفت :
آق مرتضی شما مثل اینکه
باورت نیست
🔸این آقایی که ما نوکریشو می
کنیم.دو سه شب دیگه مجلسش
شروع می شه.می دونه از الان
کارهای ما شروع شده
خودش توی این گیر و دار نمی
ذاره که زن ما توی بیمارستان🏨
بمونه.ان شاءالله خودش درست
می کنه.
باخودم گفتم : این بنده خدا دلش
خوشه و همینطوری یه چیزی
می گه😐✋
🔸اما خدا می دونه به صبح
نرسیده همسرش رو مرخص
کردن ؛
همون کسی که دکترا گفته بودن
اگه وصیتی داره انجام بدین که
به صبح نمی رسه❗️
تا این حد وصل بودن سیم حاج آقا
به اهل بیت (علیه السلام) برام
خیلی عجیب بود.
حاج قاسم وقتی این تعجب رو دید
گفت : ما این مجلس رو بایک قابلمه
کوچک آبگوشت راه انداختیم
و کم کم قابلمه تبدیل به دیگ شد و
یک دیگ دوتا دیگ و سه تا دیگ✌️
خونمون نزدیک حسینیه قمی بود
دیگای مراسم رو موقع سحر
بار می ذاشتن.در خلوت سحر،
ساعت دوی صبح می رفتم اونجا
و دیگ رو بار میذاشتیم. 🍲
قبل از اذان صبح، حاج قاسم
می گفت :
آق مرتضی، من می رم حرم تا
برای مجلس ظهر
آقا امام رضا (علیه لاسلام)
رو دعوت 💌کنم.
🔶 این ارادت حاج قاسم به
امام رضا روی من تاثیر گذاشت
و عشق خدمت به امام رضا
(سلام الله) از همون
ایام در دلم جوونه زد. 😊✌️
لطف امام رضا (علیه السلام) هم
شامل حالم شد و بعدها خادم حرم
ایشون شدم. 🏳
✍ ادامه دارد ..
•┈ ┈┈ ┈••✾•⭐️•✾•┈┈┈
مشقف❤️ عشق ❤️دمشق
@mashghe_eshgh_dameshgh ┈ ••