ساربان است و بيابان و زنان بر شتران
خونِ خورشيدِ رواني به سر نيزه روان
اختران نيزه سوارانِ شبِ راهروان
ماه و خورشيد به هم ساخته، در هم نگران
پاي در سلسله، سر سلسله مردان است
*امشبي را شه دين در حرمش مهمان است*
او که درباني ميخانه فراوان کرده است
نوش پيمانه خون بر سر پيمان کرده است
اشک را پيرهنِ يوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موي پريشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پريشانان است
*امشبي را شه دين در حرمش مهمان است*
يارب اين شام سيه را به جلالي درياب
بال و پر سوخته را با پر و بالي درياب
«تشنه باديه را هم به زلالي درياب»
جشن دامادي جان را به جمالي درياب
که عروسِ شرف از شوق حنابندان است
*امشبي را شه دين در حرمش مهمان است*
*ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است*
*مکن اي صبح طلوع، مکن اي صبح طلوع*