✳️ چرا
#سیدمحمدموسوی_خوئینی ها به رهبری نامه نوشت ؟
محمّد موسوی خوئینیها، فرد پرکنشی نیست. برخلاف بسیاری از سیاسیون، کم مینویسد و میگوید. شاید همین هم باعث شده تا لقب مرد خاکستری و مرد پشت پرده اصلاحات را بهخود بگیرد. با این حال، چرا او رویه خود را کنار گذاشت و به رهبر انقلاب نامه نوشت؟
سؤال دیگر این است که آیا نامه دبیرکل مجمع روحانیون مبارز به رهبر انقلاب، نامه مهمی است یا نباید آن را جدّی گرفت؟
نامه، محتوای جدیدی ندارد. مثل بسیاری از نامههایی که از جایگاه اپوزیسیون به رهبر انقلاب نوشته میشوند عاری از جامعنگری و ارائه راهکار سازنده است. اگرچه با نامههای امثال عبدالکریم سروش، تفاوتهایی نیز دارد. نامه موسوی خویینیها تلاش دارد بدون پرخاشگری و با ادبیات رسمی، جای خود را در فضای رسمی کشور باز کند و این پیام را به جامعه القا کند که آنچه مرقوم شده، از سر خیرخواهی و دلسوزی برای مردم و انقلاب است.
امّا آیا جدید نبودن محتوای نامه، به معنای عدم اهمیت نامه است؟ برای یافتن پاسخ این سؤال و نیز این سؤال که چرا موسوی خویینیها دست به قلم شد، باید ابتدا جایگاه نگارنده نامه و سپس شرایط حاکم بر آن جایگاه را بررسی کرد.
نکته نخست درباره جایگاه موسوی خویینیها این است که نباید وی را از یک جریان و یک گفتمان، منفک کرد و نامهنگاری او را از جایگاه شخصیتی مستقل بررسی کرد. او را حتی نباید به عضو یک تشکل سیاسی بهنام مجمع روحانیون مبارز، تنزل داد. موسوی خویینیها نماینده یک جریان فکری و سیاسی و یک گفتمان در کشور است.
گفتمانی که سالهاست پیشرفت و سعادت ایران را از مسیر کنار آمدن با غرب و تبدیل شدن انقلاب اسلامی به یکی از واگنهای قطار تمدن غرب، جستجو میکند. گفتمانی که معتقد است انقلاب ۵۷ هرچه که بود و هرچه که میخواست، امروز باید مسیر دیگری را در پیش گیرد. مسیری که ریل آن را قدرتهای بزرگ دنیا تعیین کردهاند و انقلاب اسلامی بهجای تلاش برای تغییر این ریل، صرفاً تلاش کند که در مناسبات کنونی حاکم بر جهان، سهم خود را افزایش دهد. به تعبیری، اگرچه موسوی خوئینیها روزگاری به مارکسیسم گرایش داشت، امّا امروز او در جریانی قرار دارد که سودای لیبرالیسم در سر میپرورانند.
امّا توصیف شرایطی که موسوی خوئینیها در آن، نامهنگاری کرده است؛ جریان لیبرال کشور در چه شرایطی بهسر میبرد؟ توصیف شرایطی که بر جریان متبوع موسوی خوئینیها حاکم است، از دو بُعد داخلی و خارجی قابل ارزیابی است.
در بُعد داخلی، گفتمانی که موسوی خوئینیها آن را نمایندگی میکند، در سالهای اخیر دو دولت یازدهم و دوازدهم، مجلس دهم و شورای پنجم را در پایتخت در اختیار داشته است. حاصل حاکمیت این گفتمان در سالهای اخیر، همان مشکلاتی است که موسوی خوئینیها در نامه خود، آنها را ردیف کرده است.
امّا این همه ماجرا نیست. گفتمانی که موسوی خوئینیها به آن تعلق خاطر دارد، طی چند دهه اخیر، به مرور تمام بنیانهای نظری، خواستهها و آمال خود را به فعلیت رسانده و این فرآیند که از ابتدای روی کارآمدن دولت مرحوم هاشمی رفسنجانی آغاز شده، در دولت حسن روحانی به اوج رسیده است. نقطه ثقل این ماجرا را باید آنجایی دانست که دولت مورد حمایت موسوی خوئینیها، محوریترین شعار و خواسته خود، یعنی مذاکره با آمریکا و تعامل با غرب را بدون هیچ مانعی، با تمام قوا پیش برد و منجر به خلق برجام شد.
برجامی که همقطاران موسوی خوئینیها آن را دستاورد تاریخی گفتمان اصلاحات ـ اعتدال میدانستند و سودای آن داشتند تا با فرمان لیبرالیسم، جادّه برجامهای موشکی و منطقهای را نیز بپیمایند، به وضعیتی دچار شد که امضاءکنندگان توافقنامه به آن پشت کردند و امروز به جنازهای بیجان و بلاتکلیف در یک تابوت شبیه است.
نامه موسوی خوئینیها در حالی منتشر میشود که گفتمان لیبرال، تمام شعارها و ایدههای خود را آزمایش کرده و فرصت کافی برای پیادهسازی آنها بهدست آورده است. خروجی آن نیز چیزی جز سکه ۸ میلیون تومانی و دلار ۲۰ هزار تومانی، نارضایتیهای عمومی و حضور مردم در کف خیابان، اوضاع بغرنج مسکن، افزایش روز به روز قیمتها، رکود، کاهش ارزش پول ملّی و ... نبوده است.
دامه مطلب 👇