خلبان سوری هدفونی در گوشش و دستگاه بیسیم پر از چراغی در دستش داشت. خیلی تند دکمه های بالای سر و جلوی رویش را روشن و خاموش کرد و به محض بسته شدن در عقب هواپیما با تمام قدرت تیک آف کرد. از بلند شدن هواپیما خنده اش گرفت خلبان مثل کسی که دنبالش کرده باشند به سرعت از زمین بلند شد. داشت به خلبان نگاه می‌کرد که محمدرضا به پهلویش زد و اشاره ای به خلبان کرد و گفت: فکر کنم دی جی شونه. یک ساعتی از پرواز گذشت تا به آسمان شهر حلب رسیدند خلبان آن قدر بد فرود آمد که بیشتر بچه ها روی هم افتادند صدای همه درآمده بود یکی از بچه ها که خودش را محکم نگه داشته بود گفت ای بابا اگه موشک نخوریم این خلبان ما رو میکشه خلبان آن قدر عجله داشت که هواپیما هنوز درست ننشسته در عقب هواپیما را باز کرد و با اشاره گفت پیاده شید. تا پیاده شدند چشمان سید مصطفی به چند اتوبوس و تویوتایی که رویشان دوشکایی نصب شده بود افتاد به جز چند چراغی که باند پرواز را روشن کرده بود همه جا تاریک بود حتی چراغ ماشینهایی که برای بردنشان به صف شده بودند هم خاموش بود داشت ساکش را داخل اتوبوس میگذاشت که صدای رگبار بلند شد لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و با خودش گفت حالا شد میدون جنگ بدون رگبار که معنی نداره سوار شد و اتوبوس با چراغهای خاموش راه افتاد. برداشتی از کتاب "بیست سال و سه روز" زندگی نامه مدافع حرم، شهید مصطفی موسوی برای خرید این کتاب با تخفیف ویژه روی لینک زیر کلیک کنید: mayaminbook.ir/?p=3828 💎 به میامین بپیوندید: https://eitaa.com/joinchat/2285044196Cc82aebfad0