✅بسمالله الرحمن الرحیم
✅شاتل بی معرفت جان گرفت...(۳)
- بله، بعد از حل شدن مشکل، ریگان دویست هزار دلار به دانشمندان آنجا داد و به من یک پلیور...!
من به نیومن گفتم؛ من پنج سال، حتی شنبه یکشنبه، در اینجا کار کردم و حالا یک پلیور؟!!!
گفتند؛ بخواهی نخواهی، تو یک خارجی هستی...!!!
(پروفسور چرمهینی، هم خنده روی لبش خشک شده و هم چهرهاش در هم رفته بود.) ادامه داد... من مانده بودم با این برخورد نیومن چه کنم! من هفت روز هفته کار میکردم!
کلا از زندگی در آنجا دلسرد شدم...
سوئدیها و فرانسویها من را به کار در آنجا دعوت کردند. من دعوت سوئد را قبول کردم و در "اف آ" ، مرکز فضایی سوئد، چهار سال کار کردم...(و مدرک خودش را به من نشان داد...)
من در مرکز فضایی سوئد و در یک کنفرانس، آمریکاییها دوباره دنبال من آمده بودند. از من تمجید میکردند و میگفتند؛ ما هنوز از برنامه شما در شاتل استفاده میکنیم.
(با حسرت سالهای از دست رفته در آمریکا، گفت: )ولی من با خودم گفتم که من پنج سال بی وقفه کار کردم و اینها اینطور مزد من را دادند...! و نرفتم.
- (بی درنگ پرسیدم؛) چطور شد برگشتید ایران؟
- من از مادرم پرسیدم. گفتم؛ من در مرکز فضایی سوئد کار میکنم و ژاپن هم از من دعوت کرده، چه کار کنم؟! مادرم گفت؛ اگر میخواهی من از دستت راضی باشم، برگرد ایران. در همین شهر خودمان هزار تا کار هست.
من هم آمدم.
(انگار حس آن زمان در تنش رفت و با غرور گفت؛ )ایرانی هستم و افتخار میکنم.
وقتی در روستا بودم و با مادرم بودم. و به او کمک میکردم. وقتی مادرم را بغل میکردم، مردم تعجب میکردند...من میگفتم؛ چند سال او من را بغل کرده و حالا هم من.
اگر هم درس خواندم برای خودم بوده و مادرم برایم زحمت کشیده.
- الآن باور میکنید؟!
- خودم گاهی فکر میکنم که یک روز در ناسا و بعد در مرکز فضایی سوئد وحالا در یک روستای کوچک چرمهین!
- تا به حال، شده به کسی هم بگویید و کسی باور نکند؟!
- بله، در محل کارم، به من میگفتند، تو راننده مینی بوس بودی؟!(و خنده بلند و حیران) بعدها سندها را دیدند و گفتند مثل اینکه شما در ناسا بودید!
- (متواضعانه گفت؛) من اهل شوآف نیستم.
- شما چند سال پیش برگشتید؟
- من بیست و هشت سال پیش برگشتم و الآن یک کارگاه دارم.
- (کنجکاوی من بیشتر شد. پرسیدم:) الآن چه کار میکنید؟
ادامه دارد ...
✍ح. د
🌞روزهای گرم ۱۴۰۱
✏️
@medademan
https://eitaa.com/joinchat/4259250201C60440c06cc