بنیاسرائیلیات
بیمه شخص ثالث
قسمت اول
وقتی ولادت حضرت موسی (ع) مصادف بود با گرفتوگیرهای فرعون و پسرکشیهاش، دیگه فکرش رو بکنید نوجوونی و جوونی حضرت چه دوران گلوبلبلی بود دیگه! به قول خاله خانباجیها «سالی که نکوست از بهارش پیداست.»
اونطور که از تاریخ برمیآد حضرت خارج از شهر زندگی می کردند. حالا یا کاخ فرعون بزرگ بود توی شهر جا نمیشد، یا نه کاخ توی شهر بود ولی زندگی بیرون شهرِ حضرت بهخاطر وجود تشکیلاتی چیزی بود که دور از چشم خبرچینهای فرعون اداره میشد.
خلاصه حضرت موسی (ع) یه روز خییلی پلیسی وارد شهر شدند. در اوج احساس گمنامی، خودشون رو روی رینگ بوکس پیدا کردند.
هیچی دیگه...
قبطیان و سبطیان پیچیده بودند به پر و پای هم
و جنگ بین خیر و شر بود. همانطور که قبطی فرعونپرست و سبطی موسی طرف، چشوچال هم رو در میآوردند، یهو چشمشون افتاد به حضرت موسی (ع). ای دربیاد اون چشا که چه وقت دیدن بود. خلاصه آدم مظلوم قصه قربونش بشم، سیس «ننه من غریبم» ورداشت.
یه مشت از حضرت موسی (ع) کفایت میکرد که طرف جابهجا سقط شه و به جای شیر مادر و نان پدر حلالت، کار به جاهای باریک بکشه.
فردای اونروز حضرت که هر لحظه احتمال میدادند نوچههای مقتول بیان سراغشون، همون مرد رو دیدند که دوباره همون همیشگی رو میخواستند همراه با فریاد! کمک کمک!
حالا چه دردیش بود هی سر راه حضرت موسی (ع) سبز میشد رو نمیدونم.
وسط این بگیر و ببند یکی از راه رسید و توجه حضرت رو به اهم اخبار جلب کرد:
«کت و کلفتای قوم دارند نقشه قتل تو رو میکشند. ول کن اینارو، توشون مسلمون پیدا نمیکنی. گشتم نبود نگرد نیست.»
«تو جون خودتو بردار و برو» رو گفت و دهنه اسب رو کشید و یا علی!
خبر این شخص ثالث تا اطلاع ثانوی پیامبر خدا رو بیمه کرد.
🔸طاهره ابراهیمنژاد آکردی🔸
مزاحالدین |
@mezahoddin