#ناقوسها_به_صدا_درمیآیند. 3⃣1⃣
#قسمت_سیزدهم
ایرینا خودش را به کشیش نزدیک تر کرد و پرسید: چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا حرف نمی زنی؟
کشیش پرسید: « این غریبه که بود؟ »
ایرینا گفت: « کدام غريبه؟ غیر از من و تو کسی در منزل نیست. »
کشیش به دستهایش نگاه کرد و پنجههایش را آرام تکان داد، سپس رو به ایرنا گفت: « الآن یک مرد غریبه این جا بود. گفت که من عیسی بن مریم هستم!»
ایرنا گفت: « خدای من! تو دچار کابوس شده ای!»
کشیش گفت: « او یک نوزاد پسر به من داد و گفت که من کودکم را به تو میسپارم، از او به خوبی مراقبت کن .»
ایرینا شانهٔ کشیش را نوازش کرد و گفت: « دچار توهّم شدهای هیچکس وارد اتاقت نشده. تو باید بیشتر استراحت کنی.
کشیش گفت: «اما من او را دیدم! شبیه مسیح بود! درست شبیه تابلویی که توی سالن به دیوار زده ایم.
ايرينا عرق پیشانی او را پاک کرد و گفت: « فردا در این باره صحبت می کنیم. الأن تو باید استراحت کنی، تو خستهای عزیزم.
- پروفسور آستروفسکی زنگ در کلیسا را برای سومین بار که فشار داد. کشیش در را باز کرد.
پروفسور به محض ورود به کلیسا رو به تندیس حضرت عیسی در بالای محراب، روی سینهاش صلیب کشید.
ادامه دارد...
📚انتشارات عهدمانا
@mobasheran_ir
🌤
#مبشران_غدیر