روایت یکی از خواهران بسیجی از خاطراتش در دهه۶۰
میخواستیم مهریههایمان را خرج بسیج کنیم
اصرار دارد نام و عکسی از او منتشر نشود. علتش را نمیدانم، اما میشود حدس زد که نمیخواهد هیچ کدام از خدماتی که به عنوان یک بسیجی جانبرکف در دوران جنگ ارائه داده، رنگ ریا به خود بگیرد. پایگاه مقداد از جمله مراکز مهمی بود که در روزهای جنگ تحمیلی، نیروهای زیادی را روانه جبهههای نبرد کرد و خواهران بسیجی این پایگاه هم ضمن دیدن آموزشهای نظامی، همواره در پشت جبههها پشتیبان پدران، پسران و همسران خود بودند.
نویسنده میثم رشیدی مهرآبادی - دبیر گروه پایداری

این هفته پای سخنان یکی از خواهران بسیجی و پیشکسوت ناحیه مقاومت مقداد نشستیم تا از خاطراتش در دهه۶۰ برای ما بگوید.
ماجرای عقربگزیدگی یک دختر
بهترین دوران خدمت من در پایگاه مقداد بود به خاطر این که هم دوران جنگ بود و هم همدلی و همراهی در بین نیروها بود که واقعا عاشقانه در کنار هم کار میکردند. یعنی اصلا «زمان» در آن موقع مطرح و کسی در بند ساعت کاری نبود. انرژی خاصی بین افراد بود و همه عاشقانه کار میکردند. چرا ما در اول انقلاب مادرها و بچهها را در آن وضعیت میدیدیم؟ شاید بیش از ۹۰ درصد افرادی که در اردوها شرکت میکردند، جوان بودند. خاطرم هست در یکی از اردوها یکی از دخترهای ما را عقرب گزید و آوردیمش به انستیتو پاستور و کارهای مداوایش را انجام دادیم. التماس میکرد که به خانواده من نگویید. دوباره ما او را به اردوگاه آوردیم و استراحت کرد و بعدش زنگ زدیم و، چون اصرار داشت، به مادرش گفتیم که ما ایشان را نیاز داریم و باید مدتی پیش ما بماند.
مشکل مالی، مانع فعالیتهایمان نشد
متاسفانه اتفاقاتی که میافتد به خاطر کمکاریهای خود ماست. آن زمان هیچ چیزی سد راه ما نبود و هر طور که فکر میکردیم میتواند به جذب آدمها کمک کند و روحیه رزمندگان را بالا ببرد، عمل میکردیم. هر چیزی را هم که میخواستیم به دست میآوردیم. وقتی در جمع به این نتیجه میرسیدیم، آن اتفاق حتما رخ میداد. اتفاقا همه فکر میکردند ما خیلی ثروتمند هستیم، اما واقعا هیچ وقت مشکل مالی، مانع فعالیتهایمان نشد. حتی به این فکر میکردیم که مهریههایمان را به اجرا بگذاریم! و خرج فعالیتهایمان کنیم. ولی واقعا نمیفهمیدیم و لطف خدا بود که کمکها به ما میرسید.
شیشه مار و رتیل و عقرب
آقای فخرالدین حجازی یک بار به اردوی ما آمد و شرایط سخت خانمها را دید که البته برای ما سخت نبود. در اردوگاه «کَن» چادر زده بودیم و سرویس بهداشتی صحرایی داشتیم و همه چیز در حد ابتدایی بود. وقتی وارد اتاق فرماندهی شدند، بالای اتاق نوشته بودیم: «یا حسین، فرماندهی از آن توست» ... کلمه «فرماندهی» را هم بزرگتر کرده بودیم. روی میز، چند تا شیشه بود که مار و رتیل و عقربها را داخلشان انداخته بودیم. علت این کار را پرسید و گفتیم خانمها این جانوران را گرفتهاند. خودم یک بار داشتم در اردوگاه شهریار صحبت میکردم و فیلمبردارها هم بودند. همان موقع احساس کردم یک چیزی در لباس من است. چون فیلمبرداری میشد نمیخواستم فیلم خراب بشود. فقط دستم را نگه داشتم و بعد دیدم یک سوسک بزرگ فولکسی است که درآوردم و پرت کردم. تازه آن موقع، همه جیغ زدند. مارهای آنجا هم آنقدر انرژی نداشتند که نیش بزنند. خانم هدایتی یک مار گرفته بود و آوردن و گفت امروز دستگیرش کردیم و به شوخی میگفت این مار برای اردو دعوت نشده بود. فضا خیلی تأثیر میگذارد روی آدم. ممکن است همین خانم وقتی سوسک ببیند، روی میز برود و فرار کند، اما آنجا چنین قدرتی پیدا کرده بود. واقعا برگزاری اردوهای آن سالها به زحمت انجام میشد و خیلی تلاش میکردیم امکاناتش را فراهم کنیم و آقایان همراهی هم داشتیم.
چرا اردوها ادامه پیدا نکرد؟!
خدا رحمت کند شهید امینی را که وقتی قرار شد جایی به ما بدهند و نشد و مجبور شدیم به یک گاوداری در شهریار برویم و تجهیزش کنیم، با چند نفر از آقایان ایستادند و چاه سرویسهای بهداشتی را کندند. نمیدانیم به چه دلیلی این اردوها ادامه پیدا نکرد؛ شاید زحمت برگزاری زیاد بود یا این که فکر میکردند خانمها در این اردوها، حس و حال نظامی پیدا میکنند. این اردوها هم ارزشهای دینی و هم روحیه مقاومت را در اینها زیاد میکرد. همین اردوها در ارتباطاتی که با هم داشتند باعث انتقال تجربیات میشد و وقتی بچهها به جبهه میرفتند، احساس میکردند زندگی روزمرهشان میتواند مدل دیگری باشد. وقتی در این اردوها صبح زود بیدار میشدند و نمازشان را میخواندند و برنامه و ورزش صبحگاهیشان را برگزار میکردند و به ترتیب به کلاسها میرفتند، زمانی که اردو را ترک میکردند، یک حس و انرژی خاصی برایشان ایجاد شده بود.