دل من گرفته است
یا رب الحسین
مي خواهم به دیاري سفر كنم كه عطر عشق از آنجا به امروز رسیده است ...
می روم پی سر حسین(ع)...
می روم تا دست های عباس(ع)، برایم ریسمانی باشد سوی آسمان ...
تا به آن چنگ زنم و مشام را به عطر آن خورشید بیارایم که همه تاریخ را گرمای حقیقت بخشیده است ...
می خواهم بروم تا بیابم همه آن ها یی را که در پی عشق رفته اند ...
همه آن ها را که ذره ای از خورشید شده و به آسمان پیوسته اند ...
می روم پی تن های پاره پاره ...
سرهای بی تن و تن های بی دست ...
می روم پی ریگ هایی که ذره ذره اش عطر مظلومیت دارند و جهاد ...
می روم تا در بین الحرمین فریاد بکشم و بر سر بزنم ...
می روم تا دست در علقمه زنم و آنگاه موج را ببینم و سر برگردانم و آب روی آب بریزم ...
تشنه لب ...
می روم تا زیر آفتاب چیزی از بدنم باقی نماند ...
می روم تا خارها را از سر راه بردارم تا مبادا ....
می روم تا از دور نگاهی بیندازم به حضرت عشق ...
از دور ...
به آن جا که تلالو نور چشم هایت را می زند ...
می روم تا گریه های عشق را ببینم ...
وصدای فریاد های العطش ...
و صدای ناله های حرم ...
می روم تا کودکان را مواظبت کنم تا زیر دست و پای عدو له نشوند ...
میروم تا ریسمان در دستان و بر گردن خود ببینم ...
و بر گردن پاره های جگر عشق ...
می روم تا فریاد نزنم ...
می روم تا عظمت زینب
(س) هستی ام را بسوزاند ...
می روم تا بسوزم ...
می روم تا بمیرم و زنده شوم ...
و عاشورا در من جان بگیرد ...
می روم ...
می روم برای همیشه ...
می روم که برای همیشه بمانم ...
در آن یک قطعه از زمین ...
در آن فاصله ...
و مگر چقدر فاصله است بین تکه های تن تو و پاره های تن برادر ...؟
و چه می کند این عشق ...
کاش باران ببارد ...
نه ...
ای کاش آفتاب ذره ذره ام را بسوزاند ...
چرا تو اینگونه رفته باشی ...
چرا زینب این گونه از تو جدا شده باشد و من این چنین ..؟
وچه می شود اگر مرحمت فرمایی ...؟
این دل تاب ماندن ندارد
و در این سر، سودای توست ...
و ای کاش بتوانم بر زبان جاری کنم روبروی جسم به خون آغشته ات ...
که ...
السلام علیک ...
یا اباعبدالله