محبان الزهرا سلام الله علیها
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸 🌿🌸 🌸 #رمان_قصه_دلبری #پارت_۲۲ چشمش برق می زد. گفت:((تو همون
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸 🌿🌸 🌸 ٢٣ همان شب رفتیم زیارت شهدای گمنام دانشگاه آزاد. پشت فرمان بلند بلند می‌خواند :((دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم /خیلی حسین زحمت ما را کشیده است!)). کنار قبور شهدا شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا و دعای توسل. یاد روزهایی افتادم که با بچه ها می آمدیم اینجا و او همیشهٔ خدا اینجا پلاس بود. بودنش بساط شوخی را فراهم می کرد که ((این باز اومده سراغ ارث پدرش!)) سفرهٔ خاطراتش را باز کرد که به این شهدا متوسل شده یکی را پیدا کنند که پای کارش باشد. حتی آمده و از آنها خواسته بتواند راضی ام کنه به ازدواج. میگفت قبل از اینکه قضیهٔ ازدواجمان مطرح شود، خیلی از دوستانش می آمدند و دربارهٔ من از او مشورت می خواستند.حتی به او گفته بودند برایشان از من خواستگاری کند. غش غش می‌خندید که ((اگه میگفتم دختر مناسبی نیست، بعداً به خودم میگفتن پس چرا خودت گرفتی ش؟ حتی گفت :((اگه اسلام دست و پام رو نبسته بود، دلم میخواست شما رو یه کتک مفصل بزنم!)) آن کَل کَل های قبل از ازدواج، تبدیل شدند به شوخی و بذله گویی. آن شب، هرچه شهید گمنام در شهر بود، زیارت کردیم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ❌ https://eitaa.com/joinchat/2921857276C987663e282 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿