••|رزق شبانہ خون زیادی از پای من رفته بود ، بی حس شده بودم ، عراقی ها مطمئن بودند ڪه زنده نیستم ، حالت عجیبی داشتم ، زیر لب میگفتم : یا صاحب الزمان ادرکنی ... هوا تاریڪ شده بود ، جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد ، چشمانم را به سختی باز ڪردم ، مرا به آرامی بلند ڪرد ، دردی حس نمیڪردم ، از میدان مین خارج شد درگوشه ای امن آهسته و آرام مرا روی زمین گذاشت  . گفت : ڪسی می آید و تو را نجات میدهد ، او دوست ماست ! لحظاتی بعد ابراهیم آمد با همان صلابت همیشگی ، مرا به دوش گرفت و حرڪت کرد . آن جمال نورانی ، ابراهیم را دوست خود معرفی ڪرد ، خوشا به حالش . اینها را ماشاا... در دفتر خاطراتش از جبهه ی گیلانغرب نوشته بود. @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹