••|رزق شبانہ
خون زیادی از پای
من رفته بود ،
بی حس شده بودم ،
عراقی ها مطمئن بودند
ڪه زنده نیستم ،
حالت عجیبی داشتم ،
زیر لب میگفتم :
یا صاحب الزمان ادرکنی ...
هوا تاریڪ شده بود ،
جوانی خوش سیما
و نورانی بالای سرم آمد ،
چشمانم را به سختی
باز ڪردم ، مرا به آرامی
بلند ڪرد ، دردی حس نمیڪردم ،
از میدان مین خارج شد
درگوشه ای امن آهسته
و آرام مرا روی زمین گذاشت .
گفت : ڪسی می آید
و تو را نجات میدهد ،
او دوست ماست !
لحظاتی بعد ابراهیم آمد
با همان صلابت همیشگی ،
مرا به دوش گرفت
و حرڪت کرد .
آن جمال نورانی ،
ابراهیم را دوست خود
معرفی ڪرد ،
خوشا به حالش .
اینها را ماشاا...
در دفتر خاطراتش
از جبهه ی گیلانغرب نوشته بود.
#شهید_ابراهیم_هادی
@mohebin_velayt_shohada
آیدی کانال 👆🌹