دعایم مُشتی دانه بود که آویزانش کردم  در ایوان تا پرنده ای بیاید و بخورد و  به خدا بگوید این دانه که خوردم از ایوان خانه ای بود که صاحبش دعایی داشت...!! و خدا بگوید: با آن دانه که خوردی، تنت اندکی گرم شد؟! بالت کمی جان گرفت؟! و پرنده بگوید: بله اندکی و خدا بگوید: بیا این استجابت را ببر و بگذار در ایوانش به پاس همان اندکی...