🌱 متقى ولايى و اهل دانش و دين ، شمس المحدثين حسينى ، مى گويد: معاصر جليل حاج شيخ محمد طاهر روضه خوان شوشترى ، كه از متدينين و موثقين در نجف اشرف است ، براى ما نقل نمود: من در طفوليت كه به سن دوازده سالگى بودم در شب دوشنبه اى ساعت شش از شب گذشته بود به اتفاق پدرم به مجلسى از مجالس عزادارى امام حسين (عليه السلام) رفتيم كه پدرم روضه بخواند چون وارد آن مجلس ‍ شديم ، صاحب مجلس (كه مشهدى رحيم نام داشت ) اعتراض كرد به پدرم كه چرا دير آمدى مردم در اين وقت نمى آيند و بايد ابتدا مجلس را زودتر قرار دهيم . از اعتراض او پدرم دلش شكست و گفت : اى مشهدى رحيم ! بدان كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) على و حسن و حسين (عليه السلام) حاضرند و سوگند ياد مى كنم كه بى بى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و فرزندان معصومش (عليه السلام) حاضرند. شما غم نخوريد! ان شاء الله تا هفته آينده مجلس شما بهتر و مرتب تر از اين خواهد شد. پس پدرم با دل شكسته (از سخنان صاحب مجلس ) منبر رفت و مشغول به خواندن مصيبت شد تا شروع به خواندن مصيبت كرد و رسيد به خواندن اشعار دعبل ابن على خزاعى . در آن وقت من در طرف راست منبر نشسته بودم كه ناگاه پدرم رسيد به اين بيت : افاطم لو خلت الحسين مجدلا و قد مات عطشانا بشط فرات يك وقت ناله ضعيفى از طرف راست منبر بلند شد و به گوشم رسيد كه گويا زنى زمزمه مى كند. چون گوش دادم ، شنيدم كه گريه مى كرد و سخنانى مى فرمود كه از جمله سخنانش اين بود: اى فرزندم اى حسين (عليه السلام). چون من متوجه سمت چپ و راست شدم كسى را نديدم از اين مسئله تعجب نمودم !! آن گاه يقين نمودم كه اين صداى بى بى عالم زهراى اطهر (سلام الله عليها) مى باشد. پس بى اختيار شدم و بر سر و سينه خود و چنان زدم كه پدرم از بالاى منبر متوجه من شد و گفت چه رسيده است تو را؟ من ساكت شدم ، ولى صداى ناله پى در پى مى آمد، تا اين كه پدرم از منبر فرود آمد و آن ناله قطع شد. چون از آن مجلس خارج شديم پدرم به من فرمود: به تو چه رسيده بود كه در وقت مصيبت خواندن من تو بى طاقت شدى و حال اين كه اين نحو اشعار را تو مى دانى ؟ قصه را براى مرحوم پدرم نقل كردم آن مرحوم بى طاقت شده و مشغول به گريه كردن شد و مرا دعا نمود كه با محمد و آل او (صلى الله عليه و آله و سلم ) محشور شوم . آن گاه فرمود: من هم با او باشم . هفته ديگر در همان وقت هفته گذشته به آن مجلس رفتيم . ناگاه ديدم مملو از جمعيتى است كه من ايشان را نمى شناختم و نور از صورتهايشان متصاعد بود. پس تعجب نمودم !! با خود گفتم : اينها مردمان نجف نيستند و يقين نمودم كه اينان انوار الله هستند كه براى خوشنودى صاحب آن مجلس حاضر شده اند. بعد از آن قضيه تمام هفته هايى كه مشهدى رحيم روضه داشت ، ازدحام كثيرى مى شد، تا اين كه وفات يافت و مجلس تعطيل شد. من اين سرگذشت را مى گويم ، در حالى كه شاهد مى گيرم بر خود خدا را، كه در گفتار خود صادقم منبع.مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽