افسانه‌ای کوچک نویسنده: کافکا موش گفت: دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد. در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم. هی می‌دویدم و می‌دویدم و خوشحال بودم که سرانجام در دوردست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم. اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده‌است که من دیگر در آخرین اتاق هستم و آنگاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم. گربه گفت: فقط باید مسیرت را تغییر دهی و آن را بلعید. 👳 @mollanasreddin 👳