فروردین سال 65 از نیمه گذشته بود اعیاد آخر ماه رجب و شعبان در پیش بود مقر الوارثین رنگ و بوی بهار🌸گرفته بود. تقریبا دشت های اطراف مقر الوارثین پر بود از لاله های وحشی و سبزی زمین🍃 هم مناظر زیبایی خلق کرده بود. شب عید مبعث بود. 🎉 به مسوول تدارکات گردان حاج آقا عباسی گفتیم به خاطر مبعث پیغمبر درب گونی های آجیل🥜 رو بازکن وبچه ها رو شاد و خوشحال کن.😝 ایشون با خنده گفت: آجیل 🌰برای عید نوروزه نه برای عید مبعث.😉 معمولا مسوولین تدارکات یک مقدار خسیس بودن و برای همین هم بچه ها به جای تدارکات بهشون ندارکات میگفتند.😕 با قاسم غلامرضایی مشورت کردیم و قرار شد بچه های گردان روکه 150 نفری میشدند جمع کنیم و به سمت سنگر تدارکات که پشت دستشویی های مقر بود راهپیمایی کنیم.😌 یکی دوساعت به غروب☀️ مانده بود که همه بچه ها رو جمع کردیم و قضیه رو بهشون گفتیم و همه راغب شدند برای اعتراض مقابل سنگر تدارکات.✊ البته قبلا گفته باشم که شهید آقاسیدمحمد زینال حسینی که چند روزی بود فرمانده تخریب لشگر 10 شده بود برای سرکشی بچه ها به فاو رفته بود.😄 بچه ها مقابل حسینیه جمع شدند و قاسم غلامرضایی هم یه کاغذ📄 از جیبش درآورد که چند خطی روش نوشته بود. روی بلندی مقابل حسینیه الوارثین ایستاد و گفت: برادرها این چند خط رو حفظ کنید و با هم میخونیم و به سمت تدارکات میریم.😁 اون چند خط سروده قاسم این بود: امشب🌙 شب مبعث کمپوت میخوایم دربست آجیل میخوام سر بست تدارکاات یالا.. تدارکات یالا..🗣 این چند بیت رو سریع بچه ها حفظ کردند و راه افتادیم سمت تدارکات.😉 صدای قهقهه بچه ها وقتی سمت تدارکات میرفتیم مقر رو برداشته بود.😆 مثل اینکه به حاج عباسی مسوول تدارکات خبر داده بودند که بچه ها دارن میان.😁 وقتی مقابل سنگر تدارکات رسیدیم دیدیم گونی ها آجیل🥜 و کمپوت🥤 آماده بودند برای پذیرایی ازبچه ها. اون شب ترفند ما جواب داد و بچه ها به سور و ساتی رسیدند...🤪 یادش بخیر ☺️ البته فرمانده ما در یک فرصت مقتضی به خاطر این کاری که کردیم ما رو سینه خیز برد.🥴 👳 @mollanasreddin 👳