زیلوی خنده چهل و هفت نفری شبانه از حلقه محاصره عراقی ها عبور کردیم و وارد شهر سوسنگرد شدیم. شهر پراکنده زیر آتش گلوله های توپ و خمپاره بود. گاه از یکی از چهار سوی شهر تک منوری به هوا می رفت و سو سو می زد. زیر نور مهتاب تنها می توانستم سایه ردیف شده ای از خانه و مغازه های در هم کوبیده را ببینم.  به ستون یک، دو – سه خیابان را پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به تنها حسینیه ای شهر. از زور سرما و خستگی. هل خوردیم داخل شبستان تا استراحت کنیم و فردا صبح به مدافعان خسته و کم تعداد شهر ملحق شدیم. هر کس به گوشه ای پناه برد. قبضه آر. پی. جی هفت ام را آرام روی زمین خواباندم و کف شبستان پهن شدم. فرمانده گروه قدم زد و خودش را رساند به من. دستی به ریش کشید و گفت:  «چیه؟ چیزی کم و کسر داری!؟»  با لحنی پر آب و تاب گفتم:  «ها قربون! اگه باشه لحاف و تشک، نباشه کیسه خواب. نبود پتو رنگی.»  فرمانده خم شد و زد روی شانه ام و با لهجه مخلوط اصفهانی و شیرازی گفت:  «کاکو شیرازی خط که رفتیم می دم سنگر تو مبلمان کنن. خوبس!»  از جا بلند شدم و با شوخی احترام نظامی گذاشتم و گفتم:  «خوبس قربون!»  خندید و دور شد. شام نان کارتونی و تن ماهی داشتیم. بچه ها شام را خوردند و یکی یکی خزیدند زیر زیلوهای شبستان. بی خوابی به کله ام زده بود. عقب تر رفتم. تکیه دادم به دیوار و چشم دوختم به سقف شبستان که جای سه، چهار سوراخ گلوله ای توپ و خمپاره توی آن دیده می شد. فکر و خاطرم هزار جا رفت و آمد. سکوت که شبستان را بلعید. رگبار تیر بارها از دور واضح تر به گوشم خورد.  کنارم کسی لولید و از زیر زیلو بیرون آمد و رفت به سمت در شبستان. به گمانم به قصد دستشویی می رفت. توی مسیر رفتن آخ و اوخ چند نفر بالا رفت: «چشم نداری... کوری...»  تو رفتن خواند و رفت طرف در:  «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند...»  در شبستان را که باز کرد. جیغ در بلند شد. یکی، دو نفر سر و صدا کردند:  «آقا در رو ببند سرده!»  وقتی برگشت و خوابید. نفر بعدی بلند شد و راه افتاد. در که دوباره جیغ کشید. این دفعه چهار، پنج نفر سر و صدا راه انداختند:  «آقا در  رو ببند سرده!» ریز ریز خندیدم. گوشه زیلو را بالا زدم و رفتم زیرش. پلک روی هم گذاشتم. خدا می دانست تا خوابم بُرد. چند نفر در باز کردند و چند نفر گفتند:  «آقا در رو ببند سرده!»  گیج خواب صدای اذان شنیدم. یک آن احساس کردم میان رختخواب گرم و نرم خانه هستم. زیلو را که پس زدم. سرما و خاک زیلو هوشیارم کرد. نشستم و چشم هایم را مالیدم. تعدادی به نماز ایستاده بودند و تعدادی در حال تردد بودند.  سلام نماز را که دادم احساس کردم هوا سردتر شده. نشسته خیز برداشتم و سر و تنم را کردم زیر زیلو. مچاله شدم و کم کم چشم هایم گرم شد.  صدای وحشتناک دو، سه انفجار و لرزش زمین. از خواب پراندم. قلبم مثل گنجشکی که توی دستی اسیر باشد می زد. هاج و واج به بقیه چشم دوختم. پچ پچ شد که دشمن چند گلوله کاتیوشا زده است پشت حسینیه. عجیب کنار دستی ام بی خیال خوابیده بود و جم نمی خورد! با دست تکانش دادم. زیلو موج برداشت. سرش را بیرون آورد و صاف نشست و نگاهم کرد. اول جا خوردم! و بعد بی اختیار از خنده ترکیدم. چند بار پلک زدم. از تعجب مدتی به صورتم زل زد و بعد یک دفعه قاه! قاه! زد زیر خنده گفتم:  «حتما از خودت می خندی که قیافه ات شده عین مرده های از گور گریخته.»  نگاه ام کرد و سر تکان داد:  «پس معلومه نیگاه خودت نکردی، که عین جنازه شدی!»  کُفری شده بودم. با انگشت صورتش را نشان دادم و برای دست انداختنش خندیدم. او هم صورتم را نشان داد و هر و هر خندید. به شک افتادم و دست کشیدم به صورتم. گرد و خاک مثل آب روان از سر و رویم ریخت پایین.  هر که صورت کنار دستی اش را نشان می داد و می خندید. لباس های خاکی رنگ همراه شده بود با سر و صورت های خاکی. انگار همه با هم از یک قبر فرار کرده بودیم. شبستان از صدای خنده این و آن مثل بمب منفجر شده بود. رفته رفته که فتیله خنده ها پایین کشیده شد. صدای تیر و خمپاره بیشتر و بیشتر به گوشم خورد فرمانده بلند بلند خندید. همه برگشتند و نگاهش کردند. کسی از ته صف داد زد:  «هِه... هِه ... انگار بنده ی خدا تازه جرینگ! جرینگش! افتاده.»  این بار سایرین بودند که از بی سیم چی می خندیدند. خنده ها که فروکش کرد. بی سیم چی خونسرد گفت:  «باز هم بخندید! البته به ریش خودتون!» بعد با انگشت پنجره های دور شبستان را نشان داد و صدایش را بلندتر کرد:  «از من نخندید. برید از اونایی بخندید که سر تا سر دیشب هِی می گفتند: آقا در رو ببند سرده. اما بیچاره ها خبر نداشتن که در و پنجره شبستان، اصلاً شیشه نداشته!» 📖خمپاره خواب آلود، اکبر صحرایی 👳 @mollanasreddin 👳