داستانک_پرواز بدون بال خدا جونم چقدر دلم برات تنگ شده چقدر دلم میخواد ببینمت دوست دارم بیام پیشت نه اینکه زندگیو دوست نداشته باشم نه عاشق زندگیم ولی خب.... یهو از خواب پریدم -اه چرا بیدار شدم ای خدااا یه بارم یه خواب خوب دیدم اینجوری شد بلند شدم به ساعت نگاه کردم ۵ بودددد آخ جوون نمارم قضا نشده بود خدایا شکرت بلندشدم و با اینکه خیلیییی سخت بودولی وضو گرفتن هماناوپریدن خواب از سرم همانا نمازمو ک خوندم همونجا رفتم توفکر داشتم به خوابم فکر میکردم خییییلی خوب بودیعنی در اصل آرزوم بود بالاخره خدارو دیدم رفته بودم بغلش نشسته بودم همینجوری که تو بغلش بودم یهو از خواب پریدم اه به خشکه شانس ضد حال بدی بود میدونی چیه اخه رابطه ی منو خدا خیلی صمیمانست خیلی همو دوست داریم !!آخه خیلییی مهربونه راستیییی!!تاحالا با خدا دوست شدی؟تا حالا باهاش حرف زدی؟بهترین و عالی ترین حسه اینکه یه وقت هایی انقدر به هم نزدیک میشیم که احساس میکنی تو بغلشی یه حس پایان ناپذیر یه حس تجربه نشدنی یه حسی که احساس میکنی بدون بال پرواز میکنی اینو بدون!!!که خدا انقدر دوسمون داره که یک عشق زمینی قرار داده که مایه ی ارامشمون بشه و اینو بدون وقتی کسی میگه دوست داره میگه دنیاشی در اصل اون نیست که عاشقت شده خداستتت که عاشقته چون فقط یه دلبر تو دنیاست که اسمش خداست فقط میتونم بگم دوستی با خدارو تجربه کن بهترین دوست دنیا خداجونم