در کتاب تاریخ انبیاء عمادزاده این گونه روایت شده است: «روز چهارشنبه آخر ماه محرم بود که یکی از غلامان نزد ایوب آمد و گفت: جماعتی از اشرار غلامان تو را کشتند و گاوهایی که به آنها سپرده بودی را غارت کردند. هنوز سخن وی تمام نشده بود که غلام دیگری رسید و گفت: ای ایوب! آتش عظیمی از آسمان فرود آمد و بلافاصله همه چوپانان و گوسفندانت را سوزاند. در همین میان غلام سومی نیز آمد و گفت: جمعی از سواران کلدانی و سرداران پادشاهان بابل آمدند و ساربان را کشتند و شترها را به یغما بردند. در همین لحظه، مردی گریبان چاک زده که خاک بر سر می ریخت، با عجله نزد ایوب آمد و گفت: ای ایوب! فرزندانت مشغول خوردن غذا بودند که ناگهان سقف بر سر آنان فرود آمد و همه مردند.