مسافرانِ عشق
❕ نزدیک به یکسال بود که همه چیز روبه راه شده بود و خبری نبود تا اینکه یکی از اقوام دورمون برای پسرش
❕ بیدار موندم و چشمم به در بود که خبر مرگ کمال بیاد و برعکسش هیچ خبری نشد ... اقام از من کنجکاوتر بود ... چایشو تلخ سر کشید و بهم گفت :میرم یه خبری بگیرم ...نمیدونم رعنا اگه اینبارم برای اون جوون اتفاقی بیوفته شاید دیگه اجازه ندم هیچ وقت خواستگاری در این خونه رو باز کنه ‌... سرمو پایین انداختم و گفتم :حق داری اقا از اولم نباید میزاشتیم ...چند نفر الکی مردن و معلوم نیست من چمه ...دعایی ام یا جن زده ... _هیچ کدوم سید میگفت همزاد داری و بخاطر اونه ...ولی انگار همه چیز درست شده ... مامان برامون نون تازه اورد و گفت :همزاد چرا ...اون شب که رعنا بدنیا اومد دوقلو بود یادته یه قولت مرده بود و مرده به دنیا اومد یه دختر بود ولی تو میگی یه پیر زن میبینی نه یه جوون ... با تعجب به مامان نگاه کردم و گفتم :یه خواهر دوقلو داشتم ؟ _اره بهت نگفتم چون نمیخواستم افسرده بشی یا افسوس بخوری ...ولی اون روز تو تنها نبودی که بدنیا اومدی ...باید اینو به سید میگفتم شاید بخاطر اونه ...من نه تو بچگیت جای سنگین بردمت نه جایی اب جوش ریختم ولی بازم نمیدونم چرا اینطور شد و حالا چرا باید اینطور جلوی چشم هام غصه خوردنتو ببینم ... بیچاره مادرم تو بستر مریضی افتاد و تب میکرد و سر درد داشت بی هیچ دلیل علمی...اشکهامو پاک کردم و همونطور که پیشونیشو حوله میکشیدم به اقام گفتم‌:به اونا بگو من قصد ازدواج ندارم و نیان ... اقام دونه تسبیحشو انداخت و گفت :چرا نیان این همه مصیبت کشیدیم تا این داماد به اون خوبی رو از دست بدیم ... _اقا من شوهر نمیخوام ...میبینی که چی به سر مامان اومد و دلیلشم فقط و فقط منم و بس .من برم کی از مامان پرستاری کنه ...اینبار زبونم لال نزنه مامانمو بکشه ... هر سری خواستگارام میمیرن اینبارم لابد دست میزاره رو شماها ... اقام نگران گفت : اینطور نیست با سید حرف زدم گفت وقتی مامانت تونسته ببیندش پس دیگه نمیتونه تو رو اذیت کنه یا به کسی اسیب بزنه ... اون همزادت و دوباره برات دعا نوشته گذاشتم رو طاقچه مادرت بهتر که بشه اونا رو انجام بدیم دیگه انشا‌الله هیچ وقت نمیبنیش و از دستش راحت میشی ... _فکر نکنم راحت بشم ...اون لامپ رو تونست بترکونه پس میتونه به ما اسیب بزنه _اونطورم نیست دخترم‌...اونا اجازه هر کاری رو ندارن ...مادرتم خوب میشه دکتر گفت شوکه شده و به مرور زمان بهتر میشه ...بزار تو ازدواج کنی اونم خوب میشه ... صدای درب بود و خانواده کمال برای عیادت اومده بودن ... چادرمو سرم کردم و دعوتشون کردم داخل . ادامه دارد...