.
چشمهام بسته شد ..وقتی چشمهامو با سرو صدای پرستارها باز کردم ....همه چیز یادم اومد ..دم و دستگاه زیادی بهم وصل کرده بودن ..پرستارها بدون توجه به من ..بهمدیگه میگفتن ..برو به دکتربگو بچه ضربان نداره ..ولی من میشنیدم...داد زدم ..من دارم میشنوم ..ضربان داره. ..
خیلی خونسرد گفت.
_:خانوم شما بهترمیدونین یا ما ؟!این ضربان یعنی نداشتن ضربان .!
با صدای بلندی دلسوز گریه میکردم ..داد میزدم بچم زندس ..احمد زود اومد بالاسرم ..دستپاچه بود..سعی میکرد ارومم کنه ..دستم تو دستش بودکه صداش زدن و رفت ..فهمیدم دارن ازش امضا میگیرن برای سزارین. داد میزدم احمد اینجا نه ..من اینجا نمیخوام جراحی بشم ..از اول بارداری تحت نظر یه. دکتر متخصص بودم حالا تو بیمارستان نزدیک خونمون که هیچ شناختی از دکتراش نداشتم میترسیدم برم زیر تیغ جراحی ..نگران بودم و دلواپس ..نگران بچه ای که جونم به جونش بند بود...وقتی احمد اومد بالا سرم نفس های عمیقی کشید و گفت نگران نباش ..فهمیدم امضا داده !
بی توجه به گریه و التماس و زجه هام منو بردن اتاق عمل ....تا خود اتاق عمل تا لحظه بیهوشی قسمشون میدادم زنگ بزنن دکترخودم ..ولی هیچ کس انگارصدامو نمیشنید .بی توجه به ناله هام بیهوشم کردن ..
با صدای گریه بچه با سنگینی شدیدی که تو سرم بود سعی کردم چشمهامو باز کنم ..ولی نتونستم ..تا خواستم چشمهامو باز کنم انگار با پتک میزدن تو سرم ..دستمو به سرم گرفتم و داد کشیدم. .
_:وای خدا ..من دارم میمیرم ..سرم داره میترکه ..وای خداچه بلایی سرم اومده ..
صدای خواهرمو شنیدم که با گریه میگفت .
_:اروم باش عوارض بیهوشیه ..دستمو فشارداد ..میدونی چقدرنگرانمون کردی ..چرا بهوش نمی اومدی ..بدون اینکه چشمهامو باز کنم ..گفتم ..
_:بچم ؟دخترم ؟
_:خوبه .کنارته ..منتظره مامانش بغلش کنه بهش شیر بده...
بازم خواستم چشمهامو باز کنم ولی نتونستم ..وقتی میخواستم پلک هامو ازهم باز کنن انگار یه سنگ صدکیلویی میزدن تو سرم ..
گریه کردم ..زجه زدم .
_:سمیه ...نمیتونم چشمهامو باز کنم ببینمش ..نمیتونم ..من چرا اینجوری شدم ..من میخوام ببینمش!
سمیه با گریه دخترمو بغلم داد..سعی میکرد بخنده ولی صداش گریه داشت. .
_:حالا بغلش کن ..حالت خوب میشه میبینیش ..
بغلش کردم ..صورتمو بردم کنار صورتش ..دستهاشو لمس کردم ..آروم شدم ..نفسی باخیال راحت کشیدم ..باکمک سمیه دراز کشیدم و بدون اینکه دخترمو بتونم ببینم شیرش دادم ..شیرش میدادم و بی صدا گریه میکردم ..یهو صدای پایی رو شنیدم ..این صدای پای احمد بود....