.
سرم پایین بود و جرئت نداشتم سر بالا بگیرم ولی سنگینی نگاه بقیه رو حس میکردم...
مادر فرهاد از جاش بلند شد چارقدش رو محکم کرد و با دلخوری گفت: مگه ما ملیجکیم؟ از شما بعیده اینکارا خب از اولش میگفتید برای دختر بزرگه نقشه دارید...
رو به فرهاد و حاج رجب کرد و با سر گفت: بلند شید بریم...
فرهاد نیم خیز شده بود که بلند شن برن و صدای حاج رجب همه رو سر جاشون میخکوب کرد: بشینید...
حاج خانوم با تعجب و دهانی باز گفت: ولی حاج آقا...
حاج آقا بدون اینکه نگاهی به اطراف کنه به گل وسط قالی زل زده بود و گفت: گفتم بشینید...
هر دو نشستن...
همه نشسته بودن و سکوت بدی حاکم بود...
میخواستم بلند شم برم توی اتاق ولی محکوم بودم به نشستن...
کاش اولش حرف مادرم رو گوش میکردم و توی مجلس حاضر نمیشدم...
حاج آقا رو به آقام گفت: این بچه ها به میل خودشون باشه نمیدونن چیکار میکنن منم مصلحت فرهاد رو اعظم خانم میدونم...
پس مبارکه...
و رو به من کرد و گفت: دخترم بلند شو شیرینی هارو تعارف کن...
هاج و واج نگاه اطراف میکردم...
اقدس گوله گوله اشک میریخت و از نگاهش تنفر میبارید...
مادر فرهاد گفت: ولی حاج آقا دل پسرت با اقدسه مگه زوریه؟
حاج آقا عصبی شد و با لحنی تند گفت: شما دخالت نکن خانم همه چیز که قیافه نیست اعظم عروس منه از همین لحظه به بعد...
فرهاد پشت هم عرق پیشونیش رو پاک میکرد و نمیتونست حرفی بزنه...
اقدس به حالت قهر مجلس رو ترک کرد...
حاج آقا دوباره رو به من گفت: عروسم بلند شو شیرینی و چای تعارف کن...
از ترسم جرئت نگاه کردن به مادرم رو نداشتم...
ولی خنده پنهان پدرم از نگاهم دور نموند...
به اجبار و با دستی لرزون شیرینی تعارف کردم که مادر فرهاد و فرهاد هیچکدوم برنداشتن و فقط حاج آقا به به کنان از اون شیرینی خورد...
بعد از اینکه حرف و مهریه زده شد فقط آقام و حاج آقا صحبت میکردن و همه تو خودشون بودن...
منم دست کمی از اونا نداشتم...
این چه سرنوستی بود...
چه اجباری بود به این ازدواج پوچ...
قرار عقد برای سه روز بعد گذاشته شد...
حتی مهلت آشنایی به من و فرهاد داده نشد و ما هر دو در عمل انجام شده قرار گرفته بودیم...
دروغ چرا از فرهاد خیلی خوشم اومده بود اما بخاطر دل خواهرم راضی به این وصلت نبودم شاید اگه از اول اقدسی در کار نبود با آغوشی باز فرهاد رو میپذیرفتم...