🚌رانندهای در دل شب برفی🌨، راه را گم کرد و بعد از مدتی، ناگهان موتور ماشینش خاموش شد.
❌همان جا شروع کرد به شکایت از خدا که خدایا پس تو آن بالا چه کار میکنی که به کمک من نمیرسی؟ و از همین حرفا
⭕️چون خسته بود، خوابش برد.💤
😞وقتی صبح از خواب بلند شد، از شکایتهای دیشبش شرمنده شد؛
چون موتور ماشینش دقیقا نزدیک یک پرتگاهِ خطرناک خاموش شده بود و اگر چند قدمی دیگر میرفت، امکان سقوطش بود.
خدایا!
ممنونم که هوامون و داری.🤲
#داستانک