یاد میکنیم از مادرِ گرانقدر و تازه درگذشته مادرشهید احمدی روشن: . عید مبعث سال۴۱ به دنیا آمدم. وقتی مصطفای ۳۲ساله ام شهید شد، من ۴۹ساله بودم. مصطفی تنها پسر من بود. پدر و مادرم پسرخاله، دخترخاله؛ محمد و خدیجه. هر دو نوه آیت الله سیدمهدی مهدوی اردکانی. سال۴۹ که مامان ۲۹ساله بود و بابا ۳۵ساله، اتفاق بدی افتاد. بابا تصادف کرد و از پیش ما رفت. مامان در سن جوانی، با ۴تا بچه قد و نیم قد بیوه شد. ما در اوج دنیای شیرین بچگی مزه ی تلخ یتیمی را چشیدیم. ۳تا خواهر بودیم، یک براد. بزرگ ترینمان داداش حسین؛ ۱۱سال داشت. من ۷،۸ ساله بودم. آبجی فاطمه ۵ساله و آبجی معصومه ۸ماهه. . زندگیمان خوب بود. کمبودی احساس نمی کردیم. ولی همه ی اینها با رفتن بابا رفت. رسالت جدی مامان از این به بعد شروع شد. پُر کردن شکم ۴تا بچه یتیم، تهیه ی رخت و لباس و به سروسامان رساندن هر کدام از ما. کارمردانه ای بود که مامان خوب از پس اش برآمد.نشست پای ما. تازه ۲۹سال داشت و شدیدا محتاج پول. اما به همه‌ی خواستگارها جواب رد داد تا آب در دل بچه ها تکان نخورد. کار کرد، سختی کشید، ما را آبرومندانه بزرگ کرد. همه را یکی پس از دیگری فرستاد دنبال درس و زندگی. . نخ لا می کرد و از پولش زندگی را می چرخاند. کلاف نخ را باز می کرد، می انداخت روی چیزی مثل نی، با دست می چرخاند تا دوک پر شود. یادم است شب ها تقریبا تا صبح نمی خوابید. همسایه ای داشتیم به اسم سید خدیجه. شوهرش بعضی وقت ها می گفت:سیدخدیجه، پاشو در بزن ببین این بی بی خدیجه؛ زن محمد، چشه؟ چرا نمی خوابه؟ چراغش هنوز روشنه! مادرم می گفت:نگران نباشین. دارم کار می کنم پای همان چرخی که نخ لا می کرد، دستش را می گذاشت زیر سرش، می خوابید. چُرت کوتاهی می زد بی بالش. بعد پا می شد، کارش را ادامه می داد. . غروب که می شد، مامان بچه هایش را در اتاق جمع می کرد دور خودش. بخاری علاءالدین نفتی را روشن می کرد. کنار هم می نشستیم. چایی، چیزی می خوردیم گرم می‌شدیم با اینکه خانه‌ی بزرگی داشتیم، همه تو یک اتاق، کنار مامان می خوابیدیم. مامان نمیگذاشت احساس ناراحتی کنیم. گاهی ما را همراه خودش می‌برد مسجد. هروقت نمی خواستیم، نمی‌برد. نگران آینده‌ی ما بود.وقتی یک خواستگار خوب و مومن پیدا شد، معطلش نکرد. به همین خاطر سن ازدواجم خیلی پایین بود؛ ۱۳سالگی. . آقا رحیم خواستگاری را با یکی از آشناهای ما مطرح کرده بود. گفته بودند:جای خوبی داری می‌ری. گوشه‌ چادر خدیجه خانم رو با ۴تا بچه و بدون شوهر کسی ندیده. خیلی با آبرو و عزت است. اگه قبولت کنه شانس آوردی! . شادی روحشان فاتحه مع الصلوات🍃