👩‍❤️‍👨حکایت ازدواج من در کودکی کودک که بودم به خانه ی هر دوست و فامیل و آشنا که می رفتیم یا به خانه یمان می آمدند اگر دختر داشتند مادرم سریع دختر آنان را برایم لقمه می گرفت و می گفت دختر گلم عروس من میشی و دخترها سرخ و سفید می شدند و سر به زیر می انداختند و سکوت می کردند و من قند در دلم آب میشد که یک دختر دیگر هم صاحب شدم و در تنهایی به عروسان خود می اندیشیدم و سرمست از این همه عیال و فرزندی که از این نوعروسان خواهم داشت از خوشحالی دلم ضعف می رقت. گذر زمان ما و این نوعروسان را بزرگتر کرد و کم کم کارت عروسی ، حنابندان ، پاتختی عروسانم به در خانه میامد و دانه دانه مرغان از قغس می پریدند و مادری که همین عروسان را برایم لقمه گرفته بود برای هر کدام هدیه ی تهیه می کرد و در مراسم عروسیشان شرکت می کرد و شاد و‌ خندان بود و اصرار داشت من هم با خود ببرند و گاهی با اصرارشان می رفتم و عروسان خود را بدرقه می کردم و هر روز دستم از عروسها خالی تر میشد. کار به جایی رسید دیدم دیگر عروسی در بساطم نیست و همه ی تخیلاتم رنگ باخته و وقت سربازی و بعدش کار رسید و بعدش هم به در هر خانه‌ای که می رفتم ، خبری از جواب مثبت نبود و هیچکس حاضر نیود عروس مادرم شود. کودکی دنیایی شیرینی بود پر از عروس . https://eitaa.com/naghdemashhorat