#خاطرات جشن تکلیف در بیت آقا🌱۳
🔸بعضی ها چادرنمازشان را از مدرسه گرفته اند؛
برخی هم از خانه با خودشان آورده اند و با بقیه فرق دارند، اما گل وجه اشتراک همه دختران امروز است.
🔸دم در ورودی به همه سجاده داده اند. سجاده ای نباتی رنگ با حاشیه سبز و صورتی. توی کیف هر سجاده هم یک ماسک گذاشته اند، ماسک های کوچک و صورتی.
🔸مسئول برنامه مدام به بچه ها یادآوری می کرد ماسک هایشان را بزنند. 🔸دختر بچه ای ماسک آبی روی صورتش داشت. مربی سراغش رفت: «مامان جان! ماسک ات را بزن». جواب داد: «ماسک دارم که!» دو زانو روبرویش نشست و گفت: «نه! همان ماسک صورتی که همه زده اند. امروز همه قرار است ماسک صورتی بزنند...»
دختربچه که دو ساعتی بود انتظار دیدار را می کشید با جدیت پرسید: «یعنی آقا هم امروز ماسک صورتی می زند؟»
🔸معصومیت سوالش و انتظاری که تمام فکرش را پر کرده بود، مربی مذکور را به خنده انداخت؛ همانطور که ماسک صورتی را پشت گوش دخترک گیر می انداخت، گفت: «نمی دانم؛ شاید ماسکشان صورتی نباشد؛ باید صبر کنیم تا بیایند...»
🔸فرشته ها بهشت را آورده اند
سر صف اول نشستم؛ هنوز حرفی نزده دخترکی با چادر نماز سفید و صورتی پرسید: «خاله شما خبرنگاری؟» تایید کردم.
گفت: «می شود به آقا بگویی بعد از نماز کمی بیشتر پیشمان بماند؟»
پرسیدم آقا را چه کار داری؟ معصومانه گردنش را کج کرد و گفت: «یچی! من قبلا هم اینجا آمده ام! اما همیشه وقتی آقا آمده رفتم بازی کردم؛ این بار می خواهم بنشینم گوش کنم.»
@najafpoormh
🌼〰〰〰〰🌼