یه روز با عموم رفته بودم شهری از شهرهای ارومیه، حوزه اونجا داخل بازار بود،
عموم گفت وایستا سر همین بازار جایی نرو تا برگردم...
اگه بری نمیتونم پیدات کنم (موبایل اینا نبود)
گفتم چشم...
ایستادم ساعت هااا !!! تا عموم برگرده...
اما انگار اصلا نفهمیدم چقد گذشته...
میدونید چرا؟