اگرچه گمنام اگرچه پنهان خلوصش اما اثر که دارد من از جهادش خبر ندارم خدایش اما خبر که دارد رجاست ، خوف از خطر مبادا در این سفر بی هنر مبادا که جبهه سرباز اگر ندارد رجایی و باهنر که دارد به راه افتاد و عشق برداشت از آنچه برداشت خود خبر داشت بضاعت سیم و زر ندارد بضاعت جان و سر که دارد مسیرِ فرهاد بیستون است و شرطِ اول قدم جنون است چه توشه ای بهتر از محبت؟ بیاورد عشق هرکه دارد بنا به ماندن نبود از اول ، چرا بماند؟ چرا معطّل؟ چه بهتر از لانه پر بگیرد ، رها شود ، بال و پر که دارد