📚 راوندی از علی‌بن‌جعفر حلبی چنین نقل کرده‌است: در عسکر (سامرا) گرد آمده بودیم و چشم به راه امام عسکری علیه‌السلام بودیم؛ آن روز که سوار شد و بیرون آمد، نامه‌ای از سوی حضرت به دستمان رسید: "کسی به من سلام ندهد و با دست به سوی من اشاره نکند، هیچ کدام از شما اشاره نکند، چون شما بر خودتان ایمن نیستید." گوید: کنار من جوانی بود. گفتم: تو کیستی؟ گفت: از مدینه‌ام. گفتم: اینجا چه می‌کنی؟ گفت: پیش ما درباره امام عسکری اختلاف کرده‌اند. آمده‌ام تا او را ببینم و از خود او بشنوم، یا نشانی از سوی او ببینم که دلم آرام گیرد؛ من از فرزندان ابوذر غفاری‌ام. در همین حال بودیم که امام عسکری با خادم خود بیرون آمد. چون مقابل ما رسید، به جوانی که کنار من بود، نگاه کرد و فرمود: تو غفاری هستی؟ گفت: آری؛ فرمود: مادرت حمدویه چه کرد؟ گفت: خوب است. و گذشت. به جوان گفتم: آیا پیش از امروز هرگز او را دیده بودی و چهره‌اش را می‌شناختی؟ گفت: نه گفتم: پس این مقدار تو را قانع می‌کند؟ گفت: کمتر از این هم قانعم می‌کرد. برگرفته از ص ۱۴۶ و ۱۴۷ کتاب؛ به نقل از الخرائج و الجوارح