هدایت شده از نشر شهید هادی
از دوستان ابراهیم بود. می‌گفت همراه با یکی از اساتید اخلاق از بازار مولوی عبور می کردیم. ✅ استاد ما متوجه یک باربر شد که از کنار ما عبور می کرد و صورتش را با چفیه بسته بود. استاد بلافاصله با صدای بلند گفت اگر می خواهی نفست را بشکنی، صورتت را باز کن من ابتدا متوجه نشدم منظورش چیست، اما نگاه کردم که این باربر چفیه را از صورتش باز کرد. یکباره جا خوردم. آن باربر ابراهیم هادی بود. 📙خاطرات منتشر نشده از شهیدهادی 📚همراه باشید با ما در تنها کانال رسمی گروه و انتشارات شهید هادی در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63